خانه ی ما اینجاست ... " یک "
امروز صبح ، هنوز همه جا ساکت بود.
شب ـ قبل باران باریده بود و هوا خنکی مطبوعی داشت.
در حینی که پیاده می رفتم باران ریزی هم شروع به باریدن کرد. باران که آمد، قورباغه ها ساکت شدند!
کاملیاها، رزهای صورتی، سفید و قرمز غرق در گل بودند. نسترن های سرخابی، پُر از گل! محکم به طاق بندها پیچیده و بالا رفته بودند. شمشاد های سبز و ابلق دور تا دور باغچه ها خودنمایی می کردند.
باران ریزی می بارید ... عطر یاس های امین الدوله همه ی فضا را پر کرده بود.
چنارها استوار و بلند رو به آسمان ایستاده بودند و برگهای نیلوفرهای رونده ، پیچیده بود دور تنه ی آنها و بالا رفته بودند. گنجشک های پر سر و صدای هر روزه، گویی جایی در پناه شاخه ای نشسته بودند؛
تا باران دست از سرشان بردارد!
درخت هایی با گل های ابریشمی قرمز که میان آن شاخ و برگهای نازک، خیره کننده بودند.
و من امروز ، گویی میان رویایی صبحگاهی قدم می زدم...
به بنجامین رسیدم! بنجامین های ابلق، که تبدیل به درخت های بلندی شده بودند.
بوته هایی ارغوانی جابجا در باغچه ها کاشته شده بودند. که روی برگ هایشان شبنم های درشتی نشسته بود! انگار مشتی جیوه را پاشیده باشند روی برگ هاشان!
و بوته هایی از گونه ای شمشاد، که برگهایی به رنگ های سفید و نقره ای داشتند!
امروز همه و همه بامن بودند، یا من با آنها ... نمی دانم!
فقط دلم نمی خواست که از کنار این سکوت و این همه رنگ بگذرم.
صورت و موهایم دربارانی که دیگر تند و ریز می بارید، بیشتر و بیشتر تَر می شد.
