تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


رو می کند طرفم و با خنده ی موذیانه ای می گوید: دیدی حق با من بود!

سازت را کوک کن!
حواست باشد اینجا کسی پا درمیانی نمی کند.اینجا،ساکت هم که باشی مترونم ریتم صدای پایت را
می شمارد مبادا اشتباه کرده باشی.

در عصر فراوانی شعور قدم می زنیم!
تو دستت را درجیب های فلسفه فرو برده ای. من دستهایم را توی هوا تکان می دهم.
هرچه سعی می کنیم کلام باز نمی شود بغرنج تر می شود.

من مال کدام سبک بودم!
در پرتره ای که روی دیوار نصب شده بیشتر به رئالیسم می خورم.تا هر سبک دیگری.
صورتم تخیل نمی پذیرد! خود ِخودم هستم.

می گویند، کسی از آینده که خبر ندارد.
می گویم: مگر آینده چقدر با من فاصله دارد آینده همین فردایست که تهوع آور است!

زندگی ما شده مثل بازی کلاغ پر!
وقتی می خواهی به خانه برسی قصه تمامی ندارد.وقتی قصه تمام است به سر منزل نرسیده ای هنوز.
این چه دردی ست که درمانش نیست.

انگشت اشاره ات را روی میز می گذاری!
توی چشمهای خودت نگاه می کنی می گویی: « آرزوها پَر ، جوانی پَر ، عمرمان پَر »





+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 10:18  توسط ماهور  | 


بگفتم شمس تبریزی کیی ؟ گفت ! " شمایم من شمایم من شمایم "

یعنی همیشه همین طور بوده ام. «چطور؟!»
یعنی همیشه حواسم به همه بوده؛ که مثلا کی چه می گویدکی غصه می خورد،کی دلتنگ و از روزگار خسته است! یا کی امید ِ زندگی درآغوشش کشیده تا من در عین خستگی، با لبخندی به روی خودم نیاورم و او رضایت مرا احساس کند.
و هر بارحواسم به حرفهاشان بوده به اینکه چه وقت کسالت رنگ از رخسارشان برده یا نبرده،
خلاصه اینکه هرجا و هرکسی هر طور بوده من خودم را رسانده ام تا او را درک کنم!
تو رادلداری بدهم او را دلداری بدهم. و در نهایت ِشاید نیاز به کمی دلگرمی، به تو یا او امید ببخشم.
بذارید من هم حرفم را بزنم. کمی خودم باشم! گفتن اینها که خودپسندی و غرور نیست.
همیشه که نباید مطابق میل و پسند شما بگویم یا نگویم، بخواهم یا نخواهم.

کاش یکی این تره را برای من خُرد می کرد!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 5:48  توسط ماهور  |