بعد از مدتها دفترچه یادداشتم را ورق می زدم، برخوردم به مورچه ای که ردخانه اش را
گم کرده بودو کنارکفشم هی دور خودش می چرخید.
و به آن تکه ای که آن روز در پارک نوشته بودم:
ِ وقتی باد لابه لای برگ های سپیدارها پیچید... ِ
کمی مکث کردم،
مورچه از میان حرف هایم گذشت!
میان من و درختان تنها سکوتی ماند
که احساسش را از یاد برده ام.
چشم می بندم
لحظه ای
دوباره باز می کنم
هیچ رنگی،
هیچ صدایی
هیچ ترانه ای
نمی خواند
مرغ سحر.
