تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


 


خانه ی ما اینجاست ...  " یک "

امروز صبح ، هنوز همه جا ساکت بود.
شب ـ قبل باران باریده بود و هوا خنکی مطبوعی داشت.
در حینی که پیاده می رفتم باران ریزی هم شروع به باریدن کرد. باران که آمد، قورباغه ها ساکت شدند!
کاملیاها، رزهای صورتی، سفید و قرمز غرق در گل بودند. نسترن های سرخابی، پُر از گل! محکم به طاق بندها پیچیده و بالا رفته بودند. شمشاد های سبز و ابلق دور تا دور باغچه ها خودنمایی می کردند.
باران ریزی می بارید ... عطر یاس های امین الدوله همه ی فضا را پر کرده بود.
چنارها استوار و بلند رو به آسمان ایستاده بودند و برگهای نیلوفرهای رونده ، پیچیده بود دور تنه ی آنها و بالا رفته بودند. گنجشک های پر سر و صدای هر روزه، گویی جایی در پناه شاخه ای نشسته بودند؛
تا باران دست از سرشان بردارد!
درخت هایی با گل های ابریشمی قرمز که میان آن شاخ و برگهای نازک، خیره کننده بودند.
و من امروز ، گویی میان رویایی صبحگاهی قدم می زدم...
به بنجامین رسیدم! بنجامین های ابلق، که تبدیل به درخت های بلندی شده بودند.
بوته هایی ارغوانی جابجا در باغچه ها کاشته شده بودند. که روی برگ هایشان شبنم های درشتی نشسته بود! انگار مشتی جیوه را پاشیده باشند روی برگ هاشان!
و بوته هایی از گونه ای شمشاد، که برگهایی به رنگ های سفید و نقره ای داشتند! 

امروز همه و همه بامن بودند، یا من با آنها ... نمی دانم!
فقط دلم نمی خواست که از کنار این سکوت و این همه رنگ بگذرم.
صورت و موهایم دربارانی که دیگر تند و ریز می بارید، بیشتر و بیشتر تَر می شد.


     
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت   توسط ماهور  | 

 

 

تیک تاک ساعت ،
مانده درهمان وقتِ دیروز؛
که خانه از حضور تو خالی شد.


اگر حالم خوب باشد،
قول می دهی سری بزنی
به گوشه ی دنج اتاق
آنجا که هنوز هم،
اثر سایه ای روی دیوار مانده است.

نه اشتباه نکنید!
حرف از قراری فراموش شده نیست

با خودم بودم!
که خاطرم ،
عجیب از یاد رفتنی ست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت   توسط ماهور  | 

 


سرفه های پی در پی
خواب را از من ربوده
بریده
بریده
نفس می کشم ...
هوای تو
مزاحم نفس های من می شود
همه مراعات تو را می کنند ،
اگر هم دوستت نداشته باشند!

اما من ،
با کسی رودرواسی ندارم!
حتا با تو ...

من دوستت ندارم ،
بهار !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت   توسط ماهور  | 

 


 

تا بهار می آید چیزی بگوید ...
روزها بلند می شوند
و از پنجره دَر می روند!
تا من می آیم چیزی بگویم
حوصله ات سر می رود
کف می کند!
مثل شیر روی اجاق ِ داغ

و حالا هی بگو ...
از بهار چه خبر !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط ماهور  | 

 

 

صدای پچ پچ رود را می شنوم
در گوش ماه چیزی می گوید ...
و صدای باد ،
که با شاخه های بی برگ
                                
 از بهار می گوید.

 

 

 شوکا ، بیا تا فردا ، طعم گس ِ فردا را از یاد ببریم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت   توسط ماهور  |