تبليغاتX
ویان
درکنار خوشه ی انگورگوشواره های تو درجستجوی پاییزبودند

نزدیک پنجره پشت میز تحریر نشسته ام. درخت های پُرشاخ و برگ دوکوچه پایین تر از اینجا پیداست.کلاغی روی یکی از شیروانی ها جست وخیز کنان راه می رود. بادخنکی که یکسره پرده های پنجره را توی هوا می چرخاندگلهای روی پیراهنم را تکان می دهد!
و من درابهام حسی مرموز غرق شده ام. با خودکار توی دستم به آرامی روی کاغذهای تایپ شده ضربه می زنم و چشم دوخته ام به آسمان نقره ای نیمروز و به صدای پرنده ی شاعری گوش می دهم که هر صبح تا غروب چند بار روی انتن شیروانی روبرو پیدایش می شود.
بادگلهای سفیدو نارنجی پیراهنم را تکان می دهدحس می کنم روی نت های موسیقی راه می روم.
بجز آواز پرنده ی شاعر و گاهی هم حرکت تندو سرکش پرده اتاق در باد هیچ صدایی به گوش نمی رسد.

سربرمی گردانم روی تخت درازکشیده ای. سکوت، نرم وملایم در چشم های نیمه بازت مثل رفتن از این سو به آن سوی زندگیست.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 


من زنی را می شناسم که دلش می خواست یک پرنده باشد.





+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 


به صورتش نگاه می کنم نمی شناسمش! لبخند می زند این چهره ی ناآشنای عزیز چه شیرین و دلنشین به نظر می آید.مقابلم که می رسد توی چشم هاش شادی و شیطنت همان وقت ها موج می زند. با خودم فکر می کنم اینهمه روز وشب که کنار هم نبودیم در لحظه های کوتاهی که به سرعت به سرمی آمدند در این فرصت کم، با یک دنیا حرف که برای گفتنش زمان ِ کافی نبود چه بایدکرد. برای هرچی که باید گفته می شد ونشد. نشد که مقابل هم بنشینیم از آن وقت ها بگوییم که ما ، هنوز بچه های یک خانه بودیم.




+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 


انگار در زمان گم شده است. خانه ی ما دیگر آن جایی که باید باشد نیست و ما سال هاست دور شده ایم از هم. دیگر صورت ها درآینه شبیه کودکی هامان نبود. بلاتکلیف اینهمه سالی که دود شد و رفت! 




+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور) 



واژگون درچاله های آب

درخت ، آسمان

پروانه ای درپرواز




+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 


چه سخت شده نوشتن توی صفحه ای که اینهمه دوستش داری و ازش خاطره داری. کلی حس های خوب که فقط اینجا توی ذهنت چرخیده و سُرخورده و آمده و نشسته روبروت تا حرف تو بشه تا آن چیزی بشه که دوستش داری اون حسی که توی همون لحظه بهش رسیدی و خوشحال باشی از طرح اولیه ی فکری که صادقانه بیان شده و...
نمی دونم چرا فاصله ها اینهمه زیاد شده لب ازلب باز نمیشه!





+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 

 
جدایی میسر نیست...
همه را اینجا نوشتم حرفهایی که درذهنم تلمبارشده بود اماناگهان هرچه نوشته بودم
پاک شد! درخانه که بازشد مقابل آینه جالباسی کمی عجیب به نظر می آمدم انگار چهره ای دیگر ازمن پا به داخل خانه می گذاشت!

اینبار ساده تر از هر موقعی ولی مردد واردخانه شدم. پرده های سالن را به آرامی کنار زدم هجوم آفتاب روی گلهای قالی نقش خیره کننده ای را بازی می کرد.صدای تیک تیک صفحه کلیدکشاندم سمت ِاتاق خواب.

ساکت کنارت نشستم دستهایت روی دگمه های کیبورد بالا و پایین می شد.
ما، در آینه شبیه به هم بودیم/ احساسی لبریز می گفت/ نیازی به پرسیدن نبود/شعرها در هوا پراکنده بودند.

 

پ.ن: ممنونم برای همه ی محبت و لطفی که دراین مدت داشتید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)  | 


مسافری که نباید می آمد


کسی

به استقبالش نیامده بود

آینه جیبی اش را درآورد و

در آن به خودش لبخند زد

بعد گریست!


رسول یونان



+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت   توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)