تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

امروز که نور می پاشید بر روی برگ های بنجامین
من از یاد برده بودم پنجره را
وقتی پاییز در زد خانه نبودم
؛
آمد و نشست بر نقش ترنج های قالی
دست بردم تا در نفس دمیده آفتاب کمرنگ،
ذوب شوم!
آفتاب خزیده بود روی دیوار
خواستم بگویم دریغ از آفتاب ..

دستهایم چه سرد،
چه سرد بر جای ماند.

 
می خواهم امشب که برف می
بارد  ..

به آخرین برگ پاییزی فکر کنم؛
به پاییزی که هیچ ندانستم
کی آمد و کی رفت.

به شبهایی فکر کنم، که بارش دانه های درشت برف شبیه به خیال بود.
به 
راز قصه های مادر بزرگ، که سرانجام در رویای سپید برفی سربسته ماند.  
و  دستهای مادر ، که دانه های انار را در کاسه ای آبی رنگ می ریخت.
به صدای افتادن هندوانه ای درآب حوض و همه شبهایی که آمیخته ی بوی اطلسی ها
بود. 
به گلدان ياس پير پدر ..
به 
تصویر قاب شده یک لبخند روی دیوار. 
به آخرین ستاره ی چشمک زن، که آرام خوابی را می ربود. 

به روزی که همه بودند ..
روزی که آب کفش هایم را با خود برد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

 

 

در آینه ..
هرچه با خود می گفتم
من انکار می کرد!

چه با خودم خوشبخت بودم،
وقتی من نبود.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

 هوای صبح را از من نگیر،
من با این هوا زنده ام.
بوی باران را از من نگیر،
خاطراتم یکسره پاک می شوند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت   توسط ماهور 

 

 
پنجره رو به وسعت دشت باز بود ..
و آسمان جور دیگری سپیده می زد 
گاهی در مسیر عبور نگاهم پرنده ای بال زنان می گذشت و لابه لای سپیدی ابرها گم می شد.

وقتی در سایه ی برگی شب شد 
ما رویا را به شاخه های درختان اوجا آویختیم
و به راه افتادیم ..
میان سبزی دشت، کوه در مه بود  
و درسکوتی مه آلود طنین صدای دارکوبی، خلوت جنگل بلوط را برهم می زد.   


انتهای جاده پنجشنبه بود ! عقربه های ساعت دیواری مدام زمان را یاد آوری میکردند
از میان پنجره های کوچک نیمه باز، تنها صدای پی در پی چکه های آب،
از دستهای قرمز آویخته بود ـ چیزی انگار دردستها فرو می ریخت.

ما درآینه نشستیم، آینه بودنمان را وسیع می کرد ـ اینجا نه مه بود نه باران و برف

پشت بخار پی درپی فنجانهای چای
ما رفته رفته از ذهن آینه پاک می شدیم  
و پنجره رو به ویرانی باز بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

 

در عصر یک پاییز
در اتوبوس بودیم
دورمان دیوار شیشه ای سبز ..
سبزی شیشه ها، زرد پاییز را
سبز خرم کرده بود.
از سبزی برگها بهار به اتوبوس نشست.

بیرون خزان در کار بود.
نمی دانستم در بهار درون باید گفت؟
یا در خزان برون؟

من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می آمد.

 

                                                       احمد رضا احمدی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت   توسط ماهور