امروز که نور می پاشید بر روی برگ های بنجامین
من از یاد برده بودم پنجره را
وقتی پاییز در زد خانه نبودم؛
آمد و نشست بر نقش ترنج های قالی
دست بردم تا در نفس دمیده آفتاب کمرنگ،
ذوب شوم!
آفتاب خزیده بود روی دیوار
خواستم بگویم دریغ از آفتاب ..
دستهایم چه سرد،
چه سرد بر جای ماند.
می خواهم امشب که برف می بارد ..
به آخرین برگ پاییزی فکر کنم؛
به پاییزی که هیچ ندانستم
کی آمد و کی رفت.
به شبهایی فکر کنم، که بارش دانه های درشت برف شبیه به خیال بود.
به راز قصه های مادر بزرگ، که سرانجام در رویای سپید برفی سربسته ماند.
و دستهای مادر ، که دانه های انار را در کاسه ای آبی رنگ می ریخت.
به صدای افتادن هندوانه ای درآب حوض و همه شبهایی که آمیخته ی بوی اطلسی ها بود.
به گلدان ياس پير پدر ..
به تصویر قاب شده یک لبخند روی دیوار.
به آخرین ستاره ی چشمک زن، که آرام خوابی را می ربود.
به روزی که همه بودند ..
روزی که آب کفش هایم را با خود برد.
