تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

  


گوش کن!
آسمان بی ستاره ،
صدای شب را می شنوی ..

آفتاب ِ  دیروز،
فردا طلوع خواهد کرد؟

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت   توسط ماهور 


 

 در محدوده کوچک مان
فرصت خواب اندک بود
چشم های ما به بیداری مجال نداد
تا خواب را تجربه رویایی دیگر کند
رویاها، در بیداری اتفاق می افتاد
برف می بارید ..
پشت پنجره
 ؛
حباب های ریز به دیواره ی بلوری گلدان چسبیده بودند
نرگس ها نفس می کشیدند!


چراغ های زرد رنگ خیابان،
مه گرفته و محو در حاشیه برف صف کشیده بودند
ما کنار نیمکت قدیمی ایستاده بودیم ...


چند زمستان ورق خوردیم،
چند بهار چشم گشودیم
چند پاییز را مرور کردیم
چند تابستان، خوشه های رسیده را چیدیم
درختان انگور میوه های خود را حراج کرده بودند ،
وقتی ما فصل ها را می شمردیم
؛
حیاط کوچک مان در فقر تابستان دفن شد
و ما کنار نیمکت قدیمی ..
ساکت و کز کرده ، در هیاهوی ساختمانهای بلند
به انجماد دستها فکر می کردیم.



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

کسی پشت حرفهای ما پنهان بود!
ما ذره هایی در غبار بودیم،
در باریکه نوری می چرخیدیم
زمان، در تیک تاک ساعت دیواری خاطره می شد
وقتی خرمالو ها ..
حیاط را چراغانی کرده بودند
ما پشت پنجره گم شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت   توسط ماهور 

  
 

 وقتی پلک شب بسته می شود
و صبح با ستاره ای کوچک کنار ماه طلوع می کند.
با خود می گویم: 
آی.. شب فراموشکار!
صبح ، ستاره و ماه ات را دزدیده!
وقتی تو خواب بودی.





 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

 وقتی به باغ رسیدیم،
پاییز بود

گفته بودند، خانه شاعر آنجاست
و شعر ها در هوای باغ می چرخند

گمان ما چه عبث بود،
دیر رسیدیم
برگ های شعر را درباغ می سوزاندند.

و ما ..
در هراس گفتن واژه ای،
در پاییز تنها ماندیم.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت   توسط ماهور