تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

  

 

به ساعت گرگ و میش
سفر کردیم ..

به اعتراف بوی علف، 
مست شدیم

به نشانی مهتاب ،
خورشید را صدا زدیم

در نبض صبح ، 
درنگ کردیم
ماندیم بر سر دوراهی تصمیم

به وقت پرتقال ها که رسیدیم ؛
باغ از هیجان سبز درخت
تهی شده بود

ما ،  من و تو
بهار را صدا زدیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط ماهور 


 

ویان 
صبح شدو
من هنوز حوصله خواب ندارم
..

هیچ عبوری نیست،
جز رد تند باران بر پنجره
 

در پی واژه ای هستم ،  عین سکوت
تا خلوت این صبح بارانی را برهم نزند

می خواهم اینبار درختان پرتقال را
از نگاه بارانی پنجره ببینم ،
می خواهم رنگ را بر شاخه ببینم
؛

وقتی که هنوز
هیچ دست رباینده ای
بر شاخه ها نیست.


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط ماهور 

 

 

هر صبح  ،
وقتي خورشيد
آرام

آرام
در سايه ام مي تابد ،
هيچ نمي گويم ..
مي گذارم بتابد

و هربار که  شب ؛
سايه ام را با خود مي برد

تازه مي فهمم ،
كه چقدر دستهايم  كوتاه  بودند
و من چقدر كوچكم ؛
و چه ساده ، در بيهودگي اين دستها
فراموش مي شوم ، 
و بازهيچ  نمي گويم!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت   توسط ماهور 

  

 

وقتی پدر را بردند ، 
ما قدری درخاموشی اتاق ایستادیم ؛
در پنجره برف می بارید
چراغ روشن نکردیم
صبح ، درحیاط رد پایی نبود.
ما پشت پنجره ،
پدر را گم کردیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت   توسط ماهور 

 
 

به حیاط که آمدم 
تو نبودی ،
من بودم 
به اتاق که شدم 
من نبودم ،
تو بودی 
زمانی که برگشتم ،
ما نبودیم 

در رویا هم دیگر نبودیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط ماهور