به ساعت گرگ و میش
سفر کردیم ..
به اعتراف بوی علف،
مست شدیم
به نشانی مهتاب ،
خورشید را صدا زدیم
در نبض صبح ،
درنگ کردیم
ماندیم بر سر دوراهی تصمیم
به وقت پرتقال ها که رسیدیم ؛
باغ از هیجان سبز درخت
تهی شده بود
ما ، من و تو
بهار را صدا زدیم.
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
به ساعت گرگ و میش
سفر کردیم ..
به اعتراف بوی علف،
مست شدیم
به نشانی مهتاب ،
خورشید را صدا زدیم
در نبض صبح ،
درنگ کردیم
ماندیم بر سر دوراهی تصمیم
به وقت پرتقال ها که رسیدیم ؛
باغ از هیجان سبز درخت
تهی شده بود
ما ، من و تو
بهار را صدا زدیم.
ویان صبح شدو
من هنوز حوصله خواب ندارم ..
هیچ عبوری نیست،
جز رد تند باران بر پنجره
در پی واژه ای هستم ، عین سکوت
تا خلوت این صبح بارانی را برهم نزند
می خواهم اینبار درختان پرتقال را
از نگاه بارانی پنجره ببینم ،
می خواهم رنگ را بر شاخه ببینم ؛ وقتی که هنوز
هیچ دست رباینده ای
بر شاخه ها نیست.
هر صبح ،
وقتي خورشيد
آرام
آرام
در سايه ام مي تابد ،
هيچ نمي گويم ..
مي گذارم بتابد
و هربار که شب ؛
سايه ام را با خود مي برد
تازه مي فهمم ،
كه چقدر دستهايم كوتاه بودندو
من چقدر كوچكم؛
و چه ساده
در بيهودگي اين دستها
فراموش مي شوم
و بازهيچ نمي گويم!
وقتی پدر را بردند ،
ما قدری درخاموشی اتاق ایستادیم ؛
در پنجره برف می بارید
چراغ روشن نکردیم
صبح ، درحیاط رد پایی نبود.
ما پشت پنجره ،
پدر را گم کردیم.
به حیاط که آمدم
تو نبودی ،
من بودم
به اتاق که شدم
من نبودم ،
تو بودی
زمانی که برگشتم ،
ما نبودیم
در رویا هم دیگر نبودیم.