تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


 

 

بیا  ..
تا شکل مبهم یک حرف را ؛
میان هزاران هزار واژه تصویر کنیم

واژه ها ،
            میان رنگ ها
                                آب می شوند!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 9:1  توسط ماهور  | 

 

 

تو بیا *
آواز سر ده
که زمین تشنه ی آوازهای آبی است.
در زیر این رواق
ــ که رنگ آبی و سفید را از خود می کند ــ
آفتاب ، آوازت را
از مه به روشنایی
ترجمه خواهد کرد ..

 

احمد رضا احمدی عزیز ، سخت درگیر بیماری است.
از ماه ها پیش چشمانش دچار مشکل شد، عمل کرد. خوب عمل نکردند،
چند بار شبکیه اش پاره و در بیمارستان بستری شد.
در این گیرودار یک سکته ی خفیف مغزی هم در اوایل بهمن ماه ، او را روانه بیمارستان کرد
و به هر حال این تن شریف و این روح پاک که جز خیر دیگران را نمی خواهد، رنجور است.
بس که خود را فدیه ی دیگران کرده و می کند. غم خوار همه هست.
انبوهی دوست دور و برش حلقه زده اند که اغلب گرفتاری های خودشان را دارند
و کسی نیست غم او را بخورد.
بهترین سالهای عمرش را صرف واژه ها کرده تا باگزینش آن ها در قالب های مختلف
از شعر گرفته تا نثر ، به چهان پیرامونش شکل و معنا بدهد.
اما به قول خودش " افسوس " اما چرا افسوس؟
احمدرضا احمدی بی آن که شاعر پر کاری باشد ، پر آوازه است.
آوازه ی او تنها به خاطر شعر هایش نیست. به خاطر زندگی شاعرانه ی اوست.
این تلخ اندیش شیرین گوی ، با خودش حسی را منتقل می کند
که نمی دانم چه نامی باید بر آن گذاشت. همین قدر کافی است
که بگویم در اوج تنهای و گرفتاری و حالت های برزخی، وقتی به او تلفن می کنم، آرام می شوم.
نه من که ده ها همچو من ، با احمد رضا احمدی عزیز، این رابطه را دارند.
گو که به دلیل حجم بیماری هایش ، این ماه ها و روزها، کم حوصله تر از همیشه شده است.
 

                                                                                 احمد طالبی نژاد
                                                                                                    ماهنامه فرهنگی هنری هفت 
 

 احمدرضا احمدی *

                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 10:6  توسط ماهور  | 

                                                                                               

                                                                     برای شاعرخوبم احمدرضا احمدی

برای او که  " سفیدی اسب را گریست* "                              
برای چشمان خسته اش که هنوز هم مرطوب  
این همه شعر نگفته است.  

 

آه ، که چقدر دلم می خواهد 
با سبد سبد عطر بهارنارنج
به دیدار چشمانش بروم
طلوع را از پنجره نشان دهم     
و امید درآن بکارم. 

 

برای او از بهاری دیگر بگویم 
 که در راه است ؛
که هنوز نیامده بر شاخه ها سبز می روید.


بخواهم شعری برای این بهار بگوید 
که درآن امنیت خوب دستهایش 
بی هراس ـ رگهای آبی ،
باز هم در پی واژه ها سبز بماند
تا شکوفه ها دیگر عادت بهار را فراموش نکنند؛
و  دوباره  و اینبار برای او
بهار شود.   

 

" خسته ام *

در خانه را که بگشایم 

 صبح است

صبح در کوچه مانده است . "



و من به او که لبخند را دوست دارد
بگویم : صبح بخیر،  شاعر " وقت خوب مصائب* "

عطر گلهای مریم را درگلدان بگذارم؛
و بخواهم که از بهاری دیگر بگوید.

 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ . ن :  عنوان های بکار برده شده درشعر : 
*  من فقط سفیدی اسب را گریستم 
*   وقت خوب مصا ئب
نام دو کتاب از احمد رضا احمدی است.
* احمد رضا احمدی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 9:10  توسط ماهور  | 

  

 

تا سپیدی ابرگونه ی این رویا
چیزی نمانده بود ..


دست در دست محال
من و تو ،
از پله های خیال بالا می رفتیم

می دانستیم که این یک رویاست؛ 
و رویاها تعبیری در بیداری ندارند

وسوسه ی خیال ما را بالا می برد؛
غوطه ور و سرمست این رویا بودیم 

که کابوسی ،
خواب سپیدمان را
از هم درید.
 

 افسوس که ..
 چیزی نمانده بود ،
تا سپیدی ابرگونه ی این رویا .

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 9:58  توسط ماهور  |