بیا ..
تا شکل مبهم یک حرف را ؛
میان هزاران هزار واژه تصویر کنیم
واژه ها ،
میان رنگ ها
آب می شوند!
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
بیا ..
تا شکل مبهم یک حرف را ؛
میان هزاران هزار واژه تصویر کنیم
واژه ها ،
میان رنگ ها
آب می شوند!

تو بیا *
آواز سر ده
که زمین تشنه ی آوازهای آبی است.
در زیر این رواق
ــ که رنگ آبی و سفید را از خود می کند ــ
آفتاب ، آوازت را
از مه به روشنایی
ترجمه خواهد کرد ..
احمد رضا احمدی عزیز ، سخت درگیر بیماری است.
از ماه ها پیش چشمانش دچار مشکل شد، عمل کرد. خوب عمل نکردند،
چند بار شبکیه اش پاره و در بیمارستان بستری شد.
در این گیرودار یک سکته ی خفیف مغزی هم در اوایل بهمن ماه ، او را روانه بیمارستان کرد
و به هر حال این تن شریف و این روح پاک که جز خیر دیگران را نمی خواهد، رنجور است.
بس که خود را فدیه ی دیگران کرده و می کند. غم خوار همه هست.
انبوهی دوست دور و برش حلقه زده اند که اغلب گرفتاری های خودشان را دارند
و کسی نیست غم او را بخورد.
بهترین سالهای عمرش را صرف واژه ها کرده تا باگزینش آن ها در قالب های مختلف
از شعر گرفته تا نثر ، به چهان پیرامونش شکل و معنا بدهد.
اما به قول خودش " افسوس " اما چرا افسوس؟
احمدرضا احمدی بی آن که شاعر پر کاری باشد ، پر آوازه است.
آوازه ی او تنها به خاطر شعر هایش نیست. به خاطر زندگی شاعرانه ی اوست.
این تلخ اندیش شیرین گوی ، با خودش حسی را منتقل می کند
که نمی دانم چه نامی باید بر آن گذاشت. همین قدر کافی است
که بگویم در اوج تنهای و گرفتاری و حالت های برزخی، وقتی به او تلفن می کنم، آرام می شوم.
نه من که ده ها همچو من ، با احمد رضا احمدی عزیز، این رابطه را دارند.
گو که به دلیل حجم بیماری هایش ، این ماه ها و روزها، کم حوصله تر از همیشه شده است.
احمد طالبی نژاد
ماهنامه فرهنگی هنری هفت
احمدرضا احمدی *
برای شاعرخوبم احمدرضا احمدی
برای او که " سفیدی اسب را گریست* "
برای چشمان خسته اش که هنوز هم مرطوب
این همه شعر نگفته است.
آه ، که چقدر دلم می خواهد
با سبد سبد عطر بهارنارنج
به دیدار چشمانش بروم
طلوع را از پنجره نشان دهم
و امید درآن بکارم.
برای او از بهاری دیگر بگویم
که در راه است ؛
که هنوز نیامده بر شاخه ها سبز می روید.
بخواهم شعری برای این بهار بگوید
که درآن امنیت خوب دستهایش
بی هراس ـ رگهای آبی ،
باز هم در پی واژه ها سبز بماند
تا شکوفه ها دیگر عادت بهار را فراموش نکنند؛
و دوباره و اینبار برای او
بهار شود.
" خسته ام *
در خانه را که بگشایم
صبح است
صبح در کوچه مانده است . "
و من به او که لبخند را دوست دارد
بگویم : صبح بخیر، شاعر " وقت خوب مصائب* "
عطر گلهای مریم را درگلدان بگذارم؛
و بخواهم که از بهاری دیگر بگوید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ . ن : عنوان های بکار برده شده درشعر :
* من فقط سفیدی اسب را گریستم
* وقت خوب مصا ئب
نام دو کتاب از احمد رضا احمدی است.
* احمد رضا احمدی
تا سپیدی ابرگونه ی این رویا
چیزی نمانده بود ..
دست در دست محال
من و تو ،
از پله های خیال بالا می رفتیم
می دانستیم که این یک رویاست؛
و رویاها تعبیری در بیداری ندارند
وسوسه ی خیال ما را بالا می برد؛
غوطه ور و سرمست این رویا بودیم
که کابوسی ،
خواب سپیدمان را
از هم درید.
افسوس که ..
چیزی نمانده بود ،
تا سپیدی ابرگونه ی این رویا .