روسری را جلوتر می آورم ..
شانه هایم را جمع می کنم، باریک میشوم میان ازدحام جمعیت
چشم می دوزم به زمین، به آسفالت قیرگونه ی زیر پایم
چه غریب و ناآشناست، انگار بار اولیست که راه می روم!
آدمها به سرعت و بی تفاوت از کنار هم می گذرند
بوی دود ، شلوغی و صدای بوق ماشینها، در پی شکار فرصتی
یکی فریاد می کشد و به دیگری ناسزا می گوید ..
کنار پیاده رو ، کودکی دست دراز کرده سمت بیلبورد غول پیکری
در میدان کوچک شهر! بخششی کاذب را گدایی می کند
میان شلوغی و افکار درهم ، تنه می خورم!
نگاهی مزاحم مرا دنبال می کند
می پیچم سمت پارک بزرگ و پر درخت و فواره های روشن
نفسی می آید !
جایی برای ماندن نیست
صندلی های هوس در پارک ها بیداد می کند!
و من تنها مجالی می خواهم ،
برای نفس کشیدن
مجالی برای فکرکردن
برای زنده ماندن
کنار حوض فواره ها می ایستم
قطره های ریز آب به صورتم می خورد ،
با انگشتم بر روی آب می نویسم:
کاش مثل یک نوشته پاک می شدم
و دوباره نوشته می شدم.
