تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

روسری را جلوتر می آورم ..
شانه هایم را جمع می کنم، باریک میشوم میان ازدحام جمعیت
چشم می دوزم به زمین، به آسفالت قیرگونه ی زیر پایم
چه غریب و ناآشناست، انگار بار اولیست که راه می روم!
آدمها به سرعت و بی تفاوت از کنار هم می گذرند
بوی دود ، شلوغی و صدای بوق ماشینها، در پی شکار فرصتی
یکی فریاد می کشد و به دیگری ناسزا می گوید ..
کنار پیاده رو ، کودکی دست دراز کرده سمت بیلبورد غول پیکری
در میدان کوچک شهر! بخششی کاذب را گدایی می کند
میان شلوغی و افکار درهم ، تنه می خورم!
نگاهی مزاحم مرا دنبال می کند
می پیچم سمت پارک بزرگ و پر درخت و فواره های روشن
نفسی می آید !

جایی برای ماندن نیست
صندلی های هوس در پارک ها بیداد می کند!

و من تنها مجالی می خواهم ،
برای نفس کشیدن
مجالی برای فکرکردن
برای زنده ماندن

کنار حوض فواره ها می ایستم
قطره های ریز آب به صورتم می خورد ،
با انگشتم بر روی آب می نویسم:

کاش مثل یک نوشته پاک می شدم
و دوباره نوشته می شدم.

 

 

 





 

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 23:53  توسط ماهور  | 

 

 

 

 

کجا بودیم !
که دیگر آینه هم بودن مان را نشان نمی داد. 

برج های بلند
و آسمان ـ کوچک
فراموشی مطلق.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 9:46  توسط ماهور  | 

 

 


من هنوز به این خانه امید دارم
آشیانه ی پرستو ها ، بالای سر در خانه ام
امید زندگی دوباره در بهار است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 13:8  توسط ماهور  | 

 

 

حرفها و شعر هایم
را به دست باد سپردم
که بی قرار می وزید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 11:19  توسط ماهور  | 

 

  
جنگل تاریک
امید ـ شاخه های نازک 
جوانه های سبز 


وقتی بهار، 
بر روی انگشتان نسیم از راه رسید
زمستان ،
در پی کدام امید رفت. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 10:46  توسط ماهور  | 

 

وقتی به خانه رسیدیم ..
روی شاخه ی بهار ، حیرت در چشمانش بیداد می کرد
گفت : با بهار آمدم
ماندم ، وسیع که نگاه کردم
چشمانم پر از خاطره ی سبز شد ؛
خاطره ی آرزوهایی که گم شدند.


تو می گویی من سبز خواهم شد!
در این بهار ..
در این سر زده ، رنگ به رنگ
در ابن بهار _ پشت پنجره
من تکرار
              واژه ای سبز 
                                  خواهم شد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 12:43  توسط ماهور  | 

 

 

تنها اتفاق ـ حضور بهار ،         
شکوفه های گیلاس ، روی شاخه های پشت پنجره بود ؛
وقتی ما به خانه رسیدیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 12:19  توسط ماهور  |