در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
زمین سرد است
و دستهای من چه دورند!
همان جا ماندند آویزان از دیواری بلند و من بدون دستهایم می روم ، با پاهایی که دیگر ازآن من نیست.
هرکجا که این چشمهای بی رمق را می گردانم آدمهایی را می بینم، بدون لب !
تنها این چشمان درشت و وحشت زده است که هرکجا می روم به دنبالم می آیند.
دستهایم همانجا ماندند آویزان آن دیوار بلند ! وقتی که پا درهوا مانده بودم.
پی چیزی می گردم با پاهایی کوتاه مانند پاهای آن سنگ پشت پیر، آرام آرام می روم
در تاریکی صدایی به جز صدای شکستن و خرد شدن شاخه های سوخته نمی آید
دستهایم چه دورند ..
و زمین چه سرد است
گرمای نفس هایش را پشت گردنم احساس می کنم!
دست برشانه ء راستم می زند و گردن دراز می کند و صورتش را می کشاند درست مقابل چشمانم
نفس در سینه ام حبس می شود. آی .. که دستهایم چه دورند.
ناتوان می مانم ، نگاهم می کند همانگونه وحشت بار دست می کشد بر گونه ام
تیزی ناخن های بلندش را بر صورتم احساس می کنم .. دستهایم کو!
چنگالهایش را بر پوستم می کشد خون می چکد،
راه می برد بر روی گردنم
قطره
قطره
می چکد
بر زمین.
آه .. که دستهایم چه دورند؛
و زمین چه سرد است.
وقتی که آسمان هنوز امتداد داشت آنقدر که به آبی بیکران دریا وصل می شد ،
تو ایستاده بودی کنار ساحل ، پرواز مرغهای سفید دریایی را نگاه می کردی ؛
که تا نزدیکی های آب پایین آمده بودند.
وقتی که دستت را سایبان چشمهایت کردی تا انتهای آسمان را ببینی،
همان جا بود که پرنده روی آبی دریا چرخی زد و در آسمان گم شد.
و تو به رد به جا مانده از بالهای پرنده درآسمان خیره بودی.
زمستان ۸۳
" شوکا ، مرا با خودت به آنجا ببر!
عیبی ندارد ، اگر سهم من از گذر این همه روز و شب
تنها ،
خاموشی ست.
" شوکا ، به چشمهایم نگاه کن ! "
چقدر شبیه تو شدم !
با چشمهایی که دیگر چشمان تو شدند
دویدم تا انتهای همان خیابان که گذشتی
از پیچ همان کوچه که رفتی،
سایه ام با من می آمد
کوچه به کوچه
تا کنار همان دیوار بلند خاردار
سایه ای خراشیده تا پناه دیوار
نیمی خمیده روی خارها ، زخمی ـ اسارت تن
و تو آنجا نبودی!
شب که آمد
سایه ات هم گم شد ،
از پیچ همان کوچه که رفتی.