دوست عزیز مصلوب از من خواست که آرزوهام رو بگم!
ای کاش می شد ..
فراموشی را بوی تند نعنا زد!
برای وقتی که مسیر خانه را
گم می کنیم.
در کودکی آرزو ها محال و دست نیافتنی نبودند؛
و باورشان به سادگی با رد عبور شهابی درآسمان ـ پرستاره برآورده می شد.
رفته رفته هرچه بزرگتر شدیم قد ـ آرزوهامان هم کوتاه تر شد!
آنقدر که مانند آوازی قدیمی فراموش شدند و مثل نقشی طی نشده از خاطرمان رفتند.
حالا دیگر آرزوها در باغچه سبز نمی شوند برج های بلند راه را بر آسمان بسته اند ـ
خیلی از معانی گم شدند و باید برای جستجوی آنها تنها به سراغ کتاب های لغت رفت !
به راستی که در دنیای امروز بیش از یک آرزو داشتن محال است.
تنها آرزوی من!
زندگی در دنیایی سپید است ، بدون جنگ و فقر و بدون هیچ مرزی
تا همواره در صلح و امنیت و آرامش یقین داشته باشیم که درکنار هم هستیم
و باور کنیم که زنده ایم.
