زمان ،
گاهی در دستهای ما
به خواب می رود.
قدم زنان می رفتیم
من و سایه ام
در سکوت ..
این بار لحظه ها ،
از چشمانم عبور خواهند کرد ..
نگاه کن!
ببین!
خیره شو!
امروز ،
پس فرداست؟!
.
.
.
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
زمان ،
گاهی در دستهای ما
به خواب می رود.
قدم زنان می رفتیم
من و سایه ام
در سکوت ..
این بار لحظه ها ،
از چشمانم عبور خواهند کرد ..
نگاه کن!
ببین!
خیره شو!
امروز ،
پس فرداست؟!
.
.
.
پنج شنبه بود ..
یا هر روزی که شبیه به پنج شنبه نوشته می شود!
شاید هم هیچ کدام از روزهای هفته نبود!
اما می دانم که من تو را از اتاقی که بوی سیگار و غذای مانده می داد با خود بردم،
تا فقط دریا را نگاه کنی!
ما کنار ساحل ایستاده بودیم ـ دانه های درشت برف روی موهای مان نشسته بود
با موها و دندان های سپید چقدر شبیه به هم بودیم.
به نقطه ای دور چشم دوخته بودی: ما هیچ گاه با هم کنار ساحل نبودیم.!
تمام روز را با هم قدم زدیم، برف می بارید. درساحل رد پایی نمانده بود.
ما نیازی به بازگشت نداشتیم؛
مقصد ما دریا بود.
نه . ما یکدیگر را ندیدم، شاید ما فقط آن لحظه را احساس کردیم!
پ. ن : به یاد دوست ـ عزیز و ندیده ام " الهه " که با هم از روی پل انزلی گذشتیم!
روی دو خط موازی
من این طرف، تو آن طرف
هیچ گاه به هم نمی رسیم.
میان ما
راهی طولانی
طی نشده
به بن بست رسید.
دو دایره ی گیج مماس!
من و تو
خواهرم!
جغرافیای من سبز،
تو مسحور شده دیوارها!
دور شدیم از هم
وقتی آفتاب سر زد.
شوکا ، امروز چشمان ـ آبی دریا ، بارانی ست.
آن سوی پنجره ..
انگار که هیچ چیزی مانع نیست!
در افق تابلویی از رنگ های ابری پیداست.
سرخی ـ بام سفالین خانه ها به همراه ردیف سبز چنارها
و کوه های آبی رنگ که در سپیدی ابرها فرو رفته اند.
هیاهویی برپاست!
با سرو صدای پرنده هایی که سرخوش از این شاخه به آن شاخه می پرند.
قطره های درشت باران روی برگ های شمعدانی های پشت پنجره ؛
با انگشتم به آرامی ضربه ای به برگ ها می زنم
کمی از پنجره خم می شوم ..
چند گنجشکی که پناه گرفته اند خیس میشوند و بال و پرخود را می تکانند.
این سوی پنجره ..
در سکوت، نسیم خنکی از صورتم عبور می کند.
نفسی عمیق می کشم و به آرامی زمزمه می کنم،
صبح بخیر دوشنبه ی بارانی.
چهره ات را در ذهن تکرار می کنم
تا حافظه ام را از دست ندهم!
آنقدر حرف و حدیث گفتیم
تا یکدیگر را از یاد بردیم.
به دیدار هم
هیچ شتابی نکردیم
من و سوسن!
اینجا نشسته ام
در آشپزخانه
مرگ مادر را به یاد می آورم
همه حرف ها را در آشپزخانه گفتم!
با قوری چای
و فنجان خالی ..
چرا هیچ روزی دیگر
مثل آن روزها
که روزی دیگر بود نشد!