تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

 

دفترم را بر می دارم
می روم روبروی آفتاب می نشینم ـ
که پشت ابرها مانده است.

تا ذهن خورشید مرا بیاد آورد ـ
و سایه ام را
به من بازگرداند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:27  توسط ماهور  | 

 

 

بگذار همین طور که آبی آسمان و ماه
از تنها پنجره ی این خانه پیداست ـ 
من و سایه ام
تنهاترین ـ
رهگذر این کوچه باشیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 8:11  توسط ماهور 

 

 

دریا ، آرام آرام موج های ریز و نقره ای را به ساحل می کشاند ـ
و رد پاها را با خود می برد.
ساحل ـ ماسه ای پوشیده از صدف های ریز و سپیدی بود ـ
 که در رنگ های غروب می درخشیدند.
سکوت چون نفس باد از میان شاخ و برگ چنارها می گذشت.
سبزی چنارها و آبی ـ دریا
همراه نسیمی از کنار چشمانم می گذشت.

درآن لحظه بود که باخود تکرار کردم:
نه ! من هرگز ..
چشمانم را به باد نمی دهم!




                           " شوکا ، من هرگز چشمانم را به باد نمی دهم. "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 19:28  توسط ماهور  | 

 

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.

خیالگونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.

حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام
گل دهد -
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.

 

                                                   شاملو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 8:25  توسط ماهور  |