دفترم را بر می دارم
می روم روبروی آفتاب می نشینم ـ
که پشت ابرها مانده است.
تا ذهن خورشید مرا بیاد آورد ـ
و سایه ام را
به من بازگرداند.
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
دفترم را بر می دارم
می روم روبروی آفتاب می نشینم ـ
که پشت ابرها مانده است.
تا ذهن خورشید مرا بیاد آورد ـ
و سایه ام را
به من بازگرداند.
بگذار همین طور که آبی آسمان و ماه
از تنها پنجره ی این خانه پیداست ـ
من و سایه ام
تنهاترین ـ
رهگذر این کوچه باشیم.
دریا ، آرام آرام موج های ریز و نقره ای را به ساحل می کشاند ـ
و رد پاها را با خود می برد.
ساحل ـ ماسه ای پوشیده از صدف های ریز و سپیدی بود ـ
که در رنگ های غروب می درخشیدند.
سکوت چون نفس باد از میان شاخ و برگ چنارها می گذشت.
سبزی چنارها و آبی ـ دریا
همراه نسیمی از کنار چشمانم می گذشت.
درآن لحظه بود که باخود تکرار کردم:
نه ! من هرگز ..
چشمانم را به باد نمی دهم!
" شوکا ، من هرگز چشمانم را به باد نمی دهم. "
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیالگونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
□
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
□
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام
گل دهد -
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.
شاملو