تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

 

 قلبم را
جداگانه
به خاک بسپارید،
شکستنی است
.
  

                             عباس کیارستمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت   توسط ماهور 

 

دوست خوبم محمد عرب زاده مرا به انتخاب بهترین پست دعوت کرد.
کار خیلی سختی بود. بعد از مرور نوشته هایم باید یکی را از میان آنها انتخاب می کردم برای شرکت در این به اصطلاح بازی که به آن فرا خوانده شده بودم. که به نظر من عنوان بازی برای انتخاب بهترین پست کمی عجیب می آید!
درپاسخ به لطف ایشان و بعد از مرور نوشته هایم کار انتخاب دشوارترشد. چون همه متعلق به لحظه ای خاص بودند که به نوعی دوستشان می داشتم. اما درنهایت  
...ز را انتخاب کردم.  شاید به خاطر آن روزهایی که همه بودند ... 
 و امابه روال همیشگی اینطور وقتها ! منهم باید اسامی تعداد محدودی از دوستانم را اینجا بیاورم.
که امیدوارم دعوتم را قبول کنند.
تا آنها هم پست دلخواه خود را انتخاب و برای ارسال به 
وبلاگ بهترین پست ها مراجعه کنند.
راستش دلم می خواست که مقررات را ندیده بگیرم و تعداد بیشتری را دعوت کنم.از تمام دوستانی که نشد نامشان را ببرم عذرخواهی می کنم.
نگار  بانو گشسب مهربان و عزیزم که شاید این بهانه ای بشود تا دوباره بنویسد.
رضا اعرابی
پری   نازنینم
شبگرد  آرزوی خوبم
پژمان الماسی نیا 
رضا ابراهیم زادگان
مایلا   مایلای عزیز
علی سعادت دوست قدیمی و مهربان      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت   توسط ماهور 

 



تابستان
و این گرمای بی حوصله
برگ های خاموش

دو طرف خیابان
چنارهای چندین ساله
غبار گرفته و خسته.

 

  
تکه های ابر را از کاغذ جدا می کنم به شیشه ی پنجره ها می چسبانم!
تنها به خاطر چنارها.

 

  و امروز سه شنبه بود ..

كه باران سر زده باريد ؛
خنك شد تن برگ
از تلنگر باران

گويي ابرهاي كاغذی پنجره ؛
باران شد!

.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

حیاط خانه ما
آرزوهایش ساده بود
؛
شبیه رقص ماهی ها
در حوض آبی رنگ.

شاید هم شبیه به هیچ چیز نبود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت   توسط ماهور 

 

 
 

به یادمی آورم ..
لحظه ای را
که به خاک سپردیم.

 

 کتایون عزیز ، 
همدلی مرا بپذیر در اندوه دستهای مهربان پدر ، که هیچ گاه فراموش نمی شوند.
  


  


   

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

غروب ؛
از لابه لای شاخه های سپیدار
به دیدار چشمانمان می آمد
مات و مبهوت ـ پرواز پرنده ها
ایستاد ه بودیم ..

حضور ابرها اتفاقی نبود!
در لحظه ای که ـ
غروب ، به رنگ شفق در آمد.

 
پی نوشت : این قشنگترین لحظه ی غروب درست وقتی اتفاق افتاد که ـ
از وسط بزرگترین میدان شهر ... عبور می کردم در افق باز انتهای خیابان
پشت انبوه سپیدارها ناگهان پرواز دسته جمعی تعداد زیادی پرنده
به سمت کوه ها توجه ام را جلب کرد.
ایستادم، در حیرت لحظه ی زیبایی که به رنگ سرخی شفق درمی آمد. 

متاسفانه آن روز دوربین همراهم نبود!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت   توسط ماهور