دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند.
من به دنبال سحری سرگردان می گردم.
شاملو
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت   توسط ماهور
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند.
من به دنبال سحری سرگردان می گردم.
شاملو
نمی دانم
گویی چیزی را
جایی همین نزدیکی ها،
گم کرده ام!
شاید همان روزهایی را که آسوده در کودکی هایم خواب می دیدم.
شاید من آن خواب را گم کرده ام!
نه ،
من تو را گم کرده ام!
تو ،
آسودگی ـ
یک خیال
ساده را.
آن کوچه های پاییزی
برگ های رنگارنگ.
من هنوز هم صدای پاییزی
کفش هایم را
به یاد دارم.
این روزها ،
که مدام هوای باران می شود.
شوکا ، به بالا نگاه کن!
به عریانی شاخه ها ، به سپیدی ابرها ، به گوشه ای از آسمان
که هنوز پیداست.