تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

 

برای آمدنت ...

به بلندترین شب سال ،

ستاره ای می آویزم

تا راه خانه

را ،

در برف

گم نکنی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط ماهور 

 

 
ــ می خواستم حرف بزنم ...  
و تو  عجله داشتی و باید می رفتی.

ــ نه صبرکن !

ناگهان، برگشتی مثل کسی که صدایی شنیده باشد به اطرافت نگاه کردی.
زیر لب چیزی گفتی ...

ایستادی کنار پنجره، خط کجی از آفتاب روی صورتت افتاده بود و
به نقطه ای خیره مانده بودی.
گاهی تمام چهره ات توی دود ِآبی ِ سیگار گم می شد.

گوشه ی لبِ ت می خندیدانگار ،
یا من این طور فکر می کردم.

دستَت را توی موهات بردی کلافه بودی عجله داشتی...
شاید به مُردن من فکر می کردی!
و حواس ت نبود که ،
این درست همان لحظه ایِ که من باید می مُردم!

 کمی دورتر از تو ،
به چشم هات نگاه می کردم.

نه تو نمی خواستی از فکر من بیرون بیای!
 ــ باید در اتاق بیست و پنجم می مُردم ــ

ــ چرا؟

ــ چرا به من نگاه نمی کنی
...

ــ  من از ابتدای داستان عاشق ات بودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط ماهور 

 

حرف که می زنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نَبرد به آسمان

لبخند که می زنی
من
ــ عین هالو ها ــ
زل می زنم به دست هات
به ساعت مچی طلایی ات
به آستین پیراهن ات
تا فرو نروم در زمین

دیشب مادرم می گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه ها.

                                     مصطفی مستور

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

 می دانم 
            
  
صبح 
          پنجره
                   پاییز،

همیشه پیش تو
جای شان
امن است!

خیالم
آسوده است

می دانم پنجره را که باز کنم،
تو کنار باغچه ی کوچک ات
ایستاده ای

دانه دانه گل های یاس
را می چینی،
تا ما
عطر گلها
را از یاد نََبریم.

می دانم
تو همیشه،
کنار صبح بیداری.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

 



رنگ صبح ..

کمی آفتاب بود با ابرهای نارنجی!

لمس صبح ..

یک پنجره با هوای تازه
فنجانی چای و
لذتِ گرمی آن روی گونه هایم!

دیدن صبح ..

انبوه ِ سپیدی برف بود
روی شکستگی کوه ها.

 و صدای صبح ..
                     ِ
خروس می خواند
و همه در خواب اند. 
...

 
حتا اگر
فردا ،
رویای امروزم را
دزدیده باشد

من تو  را ..
انکار نمی کنم 
صبح پاییزی.


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت   توسط ماهور