تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 
 

هنوز هم ...

خاطرم ؛

به انجماد دست های تو
                              پریشان می شود
.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

 به من نگاه می کند با آن چشم های سیاه براق!
لابه لای چند تکه پارچه توی یک جعبه کوچک مقوایی

لبه ی پنجره چند سانتی برف نشسته ...
مثل یک گلوله برفی شده بود که قاطی سپیدی برف ها  
می جنبید! 

امروز دانه های درشت برف دچار سرگیجه اند انگار!
مدام می چرخند و محکم می خورند به شیشه ...

بنجامین، ناگهان لرزید!
ازهجوم دانه های درشت برف به اتاق. 
  
 
میان انبوه برف ،
گلوله ی برفی
چیزی نبود جز کبوتری سپید
که پشت پنجره اتاق ام پناه گرفته بود.
 

 

 شوکا ،  امروز همه سپید پوشیده اند از تماشای برف !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت   توسط ماهور