تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

جمعه
پس از پنج ، شنبه
پیش از ،  شنبه
بی امتداد ترین روز هفته
بدون هیچ شنبه ای!
چهار حرف کشدار در آغاز و پایان يك روز

در جمعه محو شدن
ناگهان
چه غم انگیز است.


خواب آلوده
بی برگ
آرام اند
درختان
در امتداد یک فصل
بی هراس محو شدن

ناگهان،
در امتداد یک فصل ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

مسیر نگاهم مسدود شده!
از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند.
وقتی نگاه می کنم چشمهام محکم می خورد به بدنه ی فلزی آن و بدجوری درد می گیرد!
و هر وقت صبح ها چشمهام درد می گیرد دل تنگی یک دفعه ، با قیافه ی ترسناک می پرد این وسط ! 
من دلم می ریزد پخش ِ زمین! انگار دلم را واژگون کرده اند.
بعد همانطور می روم و می نشینم لبه ی پنجره ی فلزی،
رشته های نازک فکر توی سرم هی گِره می خورند و باز نمی شوند ...

و من دیگر در هیچ روزی نمی توانم با تو شرط ببندم که کدام رنگ، اول خط می کشد روی آسمان؛
وقتی غروب ِخورشید برود پشت آن ساختمان دَه طبقه ...
یا اینکه درخت ها کِی برگ می دهندو کلاغ ها چطور باید مسیرخانه شان را پیدا کنند.

باد سرد هی سیلی می زند به صورتم و جوری تکانم می دهدکه خیال دارد مرا باخود ببَرد.  
اصلا حواسم نیست! چقدر سرد است و هوا خاکستری شده و کلاغ ها بی غذا ماندند.

از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند؛

توُ فکر یک بولدوزر ـ م !
تا این مسیر را صاف و هموارکنم و
هیچ مانعی به جا نگذارم.
 
.
.
.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت   توسط ماهور 

 

 

این لحظه ، همین اکنون که گذشت ...
شاید یک 
دَم از فراموشی ما بود.
 
توی کاغذ نوشته هایم به دنبال یادداشتی می گشتم که نبود!
کم کم داشت باورم می شد که شاید فکر می کردم آن یادداشت وجود دارد!
دنبال احساس آن لحظه بودم، می خواستم بدانم چطور آن را نوشته ام !
چیزی گنگ در ذهن ام می چرخید اما خودم را در آن موقعیت به خاطر نمی آوردم.
از شنبه  ... تا جمعه ، روزها مُدام تکرار می شوند و فرقی هم باهم ندارند.  
جز اینکه دیگر عادت ما شده اند و ما دچار شده ایم به فراموشی ...
حتا به کسالت این روزها هم دیگر عادت کرده ایم. 

نه!  انگار دیگر هیچ چیز جای خودش نیست!
ما هستیم اما در واقع هیچ کجا نیستیم.
 کرختی پاهایم این گنگی افکارم ...
چگونه دست های خواب رفته ام را به جای پاهای نداشته ام! به جلو هُل بدهم!
لبخند ها، رویاها ، آرزو ها و خاطرات ما کجا می روند ...
به دست هايم بگويم مرا به كجا ببَرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت   توسط ماهور