مسیر نگاهم مسدود شده!
از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند.
وقتی نگاه می کنم چشمهام محکم می خورد به بدنه ی فلزی آن و بدجوری درد می گیرد!
و هر وقت صبح ها چشمهام درد می گیرد دل تنگی یک دفعه ، با قیافه ی ترسناک می پرد این وسط !
من دلم می ریزد پخش ِ زمین! انگار دلم را واژگون کرده اند.
بعد همانطور می روم و می نشینم لبه ی پنجره ی فلزی،
رشته های نازک فکر توی سرم هی گِره می خورند و باز نمی شوند ...
و من دیگر در هیچ روزی نمی توانم با تو شرط ببندم که کدام رنگ، اول خط می کشد روی آسمان؛
وقتی غروب ِخورشید برود پشت آن ساختمان دَه طبقه ...
یا اینکه درخت ها کِی برگ می دهندو کلاغ ها چطور باید مسیرخانه شان را پیدا کنند.
باد سرد هی سیلی می زند به صورتم و جوری تکانم می دهدکه خیال دارد مرا باخود ببَرد.
اصلا حواسم نیست! چقدر سرد است و هوا خاکستری شده و کلاغ ها بی غذا ماندند.
از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند؛
توُ فکر یک بولدوزر ـ م !
تا این مسیر را صاف و هموارکنم و
هیچ مانعی به جا نگذارم.
.
.
.