در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
تا بهار می آید چیزی بگوید ...روزها بلند می شوند و از پنجره دَر می روند!تا من می آیم چیزی بگویمحوصله ات سر می رودکف می کند!مثل شیر روی اجاق ِ داغ
و حالا هی بگو ...از بهار چه خبر !