خانه ی ما اینجاست ... " دو "
راهی باریک
تا انتها ،
شمشادهای سبز
قدم زدن درصبح های جمعه رابیشتر دوست دارم، صبح های جمعه بُهت خاصی توی فضا هست
خانه ها، درختها و پرنده ها همه ساکت اند و حتی نسیمی هم سرزده نمی وزد.
انگار همه با بُهت زدگی مرا نگاه می کنند!
و من ، تنها حضوری کوچکم میان حیرت و تماشا که قدم های تندی بر می دارد!
شیفته ی این سکوتم ، این لبریز شدن از هیچ ...
این عبور ناگهانی زندگی؛
و این سکوتی که در من می نشیند.
سحرگاه ،
راه می افتم
همراه من آسمان.
