تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

    

می بینی!
چه ساده و بی بهانه
مرگ ،
یکی را با خود می برد.
                                 
و ناگهان خاطره شدن  


 

 

  سینمای ما... 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 19:9  توسط ماهور  | 

 

گل ماهور

گل ماهوریا خرگوشک ( ) Verbascum thapsusگلی است خاص منطقه آسیا
و اروپا
که
براساس برخی گفته ها هنگامی که آواز ماهور درکنار آن خوانده یانواخته شود
گل پژمرده می شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 18:15  توسط ماهور  | 

 

حوالی خانه ی ما ...لحظه ای که درحافظه ی میانسالی جا گرفت!

می دانم که صبح بود بی کم و کاست!
تنها با یک فرق مهم که این، صبحی دیگر بود.

لحظه ای تنها ماندم. در حیاط "ب " همه جا در سنگینی سکوت فرو رفته گویی تمام ناشدنی؛
لحظه ای سربسته و کرخت!  
هوا به روشنی دراطرافم می چرخید ماه ِ رنگ باخته کنار ستاره ای کوچک
هنوز درآسمان، منتظر چیزی بود و نمی دانست که شب تمام است.
جایش نبود، اما نسیم با خود عطر برنجزاران را در حیاط "ب" به ملاقاتم آورده بود!
هجوم انباری از خاطرات رفته در حافظه ی میانسالی...
باد درشاخ های پر برگ صنوبران می پیچید و برگ ها با صدای نرمی تکان می خوردند
مثل این بود که باشادی برایم دست تکان می دادند!
زاغکی بی پروا،همراه نسیم چرخی زد و کنار فواره های روشن روی چمن های خیس نشست.
من بودم و من!
بیرون از خودم، تا بی نهایت روی احساس زندگی شناور بودم.
چیزی مرا به من نشان می دادو لبخند می زد.

در راهروی باریک و پیچ درپیچ لحظه ای گم شدم!
چشم در چشم مرگ روبه روی زندگی ...

کنده شدن ازآن لحظه انکار شدنی نبود باید می رفتم
رفتم
.
.
.
تا به کجا،
از زمان جدا شدم.

آن لحظه که از زمان جدا شدم ،
کجا رفتم،
کجا بودم؟!  

حالا کجا
هستم!
.

.

.

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:54  توسط ماهور  | 


 

برای گفتن حرفی ساده ...

به گوسفندی نیاز دارم
که با بوی علفی
بع بع می کند

به سادگی چوپانی
که دربقچه اش
نان و پنیری دارد

به آسمان و هوایی
پاک ِ پاک
محتاجم

برای گفتن حرفی ساده
شاید، شنیدن ِ
زمزمه ی جویباری
هم بس باشد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 21:7  توسط ماهور  | 

 

 

در خلاصه شدن های مکرر
این روزها،
خلاصه می شوم در حرفی تنها
یا شاید هم در عبارتی کوتاه

ته نشین شدن در ذره ی آخر ـ
یک تفکر به جا مانده،

که انسان بودن را
آرزو
می دانست.

 

 

 شکوفه ها... به روز شد

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 9:46  توسط ماهور  | 

 

 

اگر بیماری دست از سرم بردارد!
کمی به تو
نگاه می کنم
            ـ با علامت تعجب ـ
اگر حالم خوب باشد
حال تو هم
که بدنیست!
فقط می ماند 
دوری ِ ما...

راستی ،
از خوشبختی دستهایت چه خبر؟!

 

 

 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:22  توسط ماهور  | 

 

 

تنهایی ام را
روی کدام بند بیاویزم
که خیال روشنم را ؛
ذهن تاریکی
با خود نَبرد.

سایه ام را،
از کدام طرف
به آفتاب بسپارم ـ
که مرا
از یاد نبرد.

.

.

چقدر دلم برای خودم تنگ شده ...برای خود ـ
خودم! 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 21:45  توسط ماهور  |