پرنده ی سرما زده، بر من فرود آی!
دانه ی گندمی
که در راهم گم کردی
درقلبم
خوشه کرد.
"شمس لنگرودی"
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
پرنده ی سرما زده، بر من فرود آی!
دانه ی گندمی
که در راهم گم کردی
درقلبم
خوشه کرد.
"شمس لنگرودی"
" تشکر بسیار از همه دوستانی که هم اینجا و هم به صورت خصوصی در این مدت برایم کامنت گذاشتند. "
خیال ِ رفتن، داشتم،
اما نه در پاییز! و اینطور ناغافل!
نه وقتی که این همه حرف داشتم و نشد که آنها رابگویم!
تصمیم به رفتن و ترک کردن این خانه لیمویی واقعا برايم مشکل بود.کار آسانی نبود دل کندن و بریده شدن از جایی که خیلی دوستش داری.خصوصا این را هم بدانی که رفته رفته فراموش می شوی.
اما گاهی ناگزیری که بروی و این "باید" خیلی وقته مقابل من ایستاده و دست از سرم بر نمی دارد!
نمی دانم شاید برای مدتی طولانی بروم شاید هم...
از همه ی دوستان خوبم و همینطور آنهایی که همیشه درکنارم بودندو خیلی دوستشون دارم عذرخواهی می كنم كه نتوانستم بيايم و ... راستش خداحافظی همیشه برایم خیلی سخت بوده.
شايد گاهی بدون هيچ ردی و بی سروصدا بيام و به وبلاگ هاتان سر بزنم.
به يادتان هستم و دلم برای همه ی شما تنگ میشه.
فنجان چای را روی میز می گذاری.
تکه ای از موهایت را
دور انگشت
روی بخار ِفنجان
تاب می دهی!
حلقه می زند
رهایش می کنی
می نشیند،
بر پیشانیت.
تاب می دهی...
تاب نمی خورد!
چای سرد می شود
حلقه باز می شود
رویا نمی شود.
چیزی تا روشن شدن هوا نمانده است.
باران نم نمک می بارد و اثری از طوفان شب قبل نیست.
لباسهای خیست روی پشتی صندلی وارفته افتاده اند!
گوشه ی اتاق، نزدیک پنجره، میز تحریری قرار دارد که تو گاه به گاه بی قراری هایت را آنجا یادداشت
می کنی! تا یادت نرود روزهایی را که رها کردی بروند به امان خدا!
خودکار توی دستت روی انگشتانت بازی می کند و تو دنبال پایانی برای داستانت می گردی!
خیره شده ای به درختان ِ آن دورها که پشت لایه ای از مه رفته اند. اما تو می دانی که هنوز آنجا هستندو کوهها که دورتر پنهان اند.
دلت می خواهد هنوز رد بلند گیسو بر سپیدی بالش ادامه داشته باشد؛
تا تو دوباره مرا صدا بزنی ، لیلا
شاید که ازحال ِمجنون قصه هایت بی خبری!
فکر می کنی پایان داستان چگونه باید نوشته شود دلت می خواهد همانی نشود که اتفاق آن را رقم زد! به یاد می آوری، آن شبی را که برف کولاک می کرد و مانند سیلی محکمی صورتت را می سوزاند.
فروشگاه های زنجیره ای دور تا دور خیابان آزادی را گرفته بودند! تکه های چرخ دستی پیرمرد دوره گرد هنوز آنجا بود روی آسفالت خیابان قانع و تو انگار اسیر کابوسی بودی که در بیداری رخ می داد.
درآن لحظه دستت کوتاه بود و نای فریاد زدنی هم نداشتی و دریغ که نه زبانی برای گفتن و نه فریادی هیچ ...
دلت می خواست در انتهای آن کوچه ی بن بست آنشب چراغی تا صبح روشن نمی ماندکه تو بمانی همینطور بلاتکلیف که چطور با قدم های لرزان تا کنار در برسی و در بزنی و با صدای خفه ای بگویی ...
ناگهان عبور سنگین ماشینی در خیابان، گره افکارت را پاره می کند!
و تو بر می گردی به همان اتاق نیمه تاریک و میز تحریر و بارانی که هنوز می بارد،و صدای آرام ِ نفس های خواب ...
که سر برمی گردانی و بلند می شوی آهسته تا کنار تخت خودت را می رسانی و ادامه ی رد بلندگیسو را می گیری و می رسی به من!
ــ لیلا جان ، بیداری؟
نگاه می کنی، به خیالت آسوده خوابیده ام!
بر می گردی ، اینبار طوفانی در دلت بر پاست ...
زیر لب با خودت تکرار می کنی: نقطه ی شروع چه بود و چه شد!
و با صدایی که به سختی از ته گلو بیرون می آید: بگو که من رو بخشیدی، لیلا
نسیم ملایمی تورپرده ها را تکان می دهد...اینبار،صدای عبور سنگین ماشین ها، همهمه روز را آغاز میکند.
لیلا، سیاه پوش کنار پنجره ایستاده است.