تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

پرنده ی سرما زده، بر من فرود آی!

دانه ی گندمی

که در راهم گم کردی

درقلبم

خوشه کرد.

                                              

          
                                                    "شمس لنگرودی"

 

 شکوفه های گیلاس

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 19:26  توسط ماهور  | 



نبودنم مدت کوتاهی بود! عجیبه که اگر حرف از رفتن نمی زدم شاید مدت بیشتری طول می کشید و دوباره هم بر می گشتم. اما با وجودیکه می خواستم نشدو نتوانستم از اینجا دور باشم.
شاید بهتره بگم این مدت در واقع تا حدودی فرصت شد تا به خودم نگاهی بیندازم و در این فرصت کوتاه هم به نتیجه ای برسم که فکرش را می کردم و اعتراف کنم با تمام مسائل و مشکلات زندگی و درگیری های ذهنی که گاهی آدم را می برد تا خستگی و بی حوصلگی و تکرار و تکرار و جوری می خواهد تو را حل کند که دیگر اثری هم باقی نگذارد! باز هم نمی توانم از خودم که اینجا جا مانده و گوشه ای کز کرده جدا بشوم که کجابروم !
نمی شود نادیده گرفت محبت و دوستی هایی را که برایم همیشه با ارزش بوده و هست. برای من که خلاصه ی تنهایی ام!
یعنی اگر بخواهیم تمام حسی را که در این حرف معنا می دهد خلاصه کنیم می شود من!
بی اعتنا گذشتن از کنار این پنجره از این خانه ی لیمویی که برای خودم حداقل شکلی از بودنم می شود سخت است. اینطوری است دیگر ...
گاهی شکل تنهاییت را که می بینی دلشوره می افتد به جانت که نکند گلوی تو را هم بگیردو ...
آنوقت است که دوست داری بمانی تا بروی.
و من اینجا این دوست داشتن را ترجیح می دهم به آن "باید ناگزیر" که بمانم، باشم برایم بهتر است و حداقل به خودم این را ثابت کنم که در زندگی تکرای و روزمره ام چیزی بوده و مرا وصل کرده به بخشی از وجودم که گم بوده در این سالها.
مهم نیست من چند روز در این همه سال زندگی کرده باشم.
مهم آن چیزی ست که در این لحظه بیشتر آن را حس می کنم و انکار نشدنی ست وقتی می فهمی کسانی هستند که دوستت دارند و تو آنها را دوست داری

" تشکر بسیار از همه دوستانی که هم اینجا و هم به صورت خصوصی در این مدت برایم کامنت گذاشتند. "     
                 
 





 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 11:2  توسط ماهور 

 

خیال ِ رفتن، داشتم،
اما نه در پاییز! و اینطور ناغافل!
نه وقتی که این همه حرف داشتم و نشد که آنها رابگویم!

تصمیم به رفتن و ترک کردن این خانه لیمویی واقعا برايم مشکل بود.کار آسانی نبود دل کندن و بریده شدن از جایی که خیلی دوستش داری.خصوصا این را هم بدانی که رفته رفته فراموش می شوی.
اما گاهی ناگزیری که بروی و این "باید" خیلی وقته مقابل من ایستاده و دست از سرم بر نمی دارد!

نمی دانم شاید برای مدتی طولانی بروم شاید هم... 
از همه ی دوستان خوبم و همینطور آنهایی که همیشه درکنارم بودندو خیلی دوستشون دارم عذرخواهی می كنم كه نتوانستم بيايم و ...  راستش خداحافظی همیشه برایم خیلی سخت بوده.
شايد گاهی بدون هيچ ردی و بی سروصدا بيام و به وبلاگ هاتان سر بزنم.
به يادتان هستم و دلم برای همه ی شما تنگ میشه.
 

                                          
                                                 
 


+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 16:46  توسط ماهور 

 

فنجان چای را روی میز می گذاری.

تکه ای از موهایت را
دور انگشت
روی بخار  ِفنجان
تاب می دهی!

حلقه می زند
رهایش می کنی
می نشیند،
بر پیشانیت.

تاب می دهی...
           تاب نمی خورد!
                  چای سرد می شود
                              حلقه باز می شود
                                             رویا نمی شود.

 

 

 شکوفه های گیلاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 10:42  توسط ماهور  | 


 

چیزی تا روشن شدن هوا نمانده است.
باران نم نمک می بارد و اثری از طوفان شب قبل نیست.
لباسهای خیست روی پشتی صندلی وارفته افتاده اند!
گوشه ی اتاق، نزدیک پنجره، میز تحریری قرار دارد که تو گاه به گاه بی قراری هایت را آنجا یادداشت
می کنی! تا یادت نرود روزهایی را که رها کردی بروند به امان خدا!
خودکار توی دستت روی انگشتانت بازی می کند و تو دنبال پایانی برای داستانت می گردی!
خیره شده ای به درختان ِ آن دورها که پشت لایه ای از مه رفته اند. اما تو می دانی که هنوز آنجا هستندو کوهها که دورتر پنهان اند.
دلت می خواهد هنوز رد بلند گیسو بر سپیدی بالش ادامه داشته باشد؛
تا تو دوباره مرا صدا بزنی ، لیلا
شاید که ازحال ِمجنون قصه هایت بی خبری!
فکر می کنی پایان داستان چگونه باید نوشته شود دلت می خواهد همانی نشود که اتفاق آن را رقم زد!
به یاد می آوری، آن شبی را که برف کولاک می کرد و مانند سیلی محکمی صورتت را می سوزاند.
فروشگاه های زنجیره ای دور تا دور خیابان آزادی را گرفته بودند! تکه های چرخ دستی پیرمرد دوره گرد هنوز آنجا بود روی آسفالت خیابان قانع و تو انگار اسیر کابوسی بودی که در بیداری رخ می داد.
درآن لحظه دستت کوتاه بود و نای فریاد زدنی هم نداشتی و دریغ که نه زبانی برای گفتن و نه فریادی هیچ ...
 
 دلت می خواست در انتهای آن کوچه ی بن بست آنشب چراغی تا صبح روشن نمی ماندکه تو بمانی همینطور بلاتکلیف که چطور با قدم های لرزان تا کنار در برسی و در بزنی و با صدای خفه ای بگویی ...

ناگهان عبور سنگین ماشینی در خیابان، گره افکارت را پاره می کند!
و تو بر می گردی به همان اتاق نیمه تاریک و میز تحریر و بارانی که هنوز می بارد،
و صدای آرام  ِ نفس های خواب ...
که سر برمی گردانی و بلند می شوی آهسته تا کنار تخت خودت را می رسانی و ادامه ی رد بلندگیسو را می گیری و می رسی به من!
ــ لیلا جان ، بیداری؟
نگاه می کنی، به خیالت آسوده خوابیده ام!
بر می گردی ، اینبار طوفانی در دلت بر پاست ...
زیر لب با خودت تکرار می کنی: نقطه ی شروع چه بود و چه شد!
و با صدایی که به سختی از ته گلو بیرون می آید: بگو که من رو بخشیدی، لیلا

نسیم ملایمی تورپرده ها را تکان می دهد...
اینبار،صدای عبور سنگین ماشین ها، همهمه روز را آغاز میکند.
 
 لیلا،  سیاه پوش کنار پنجره ایستاده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:58  توسط ماهور