تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

ـ غرق شدن در سکوت ـ 
هم
عالمی دارد!
تو نه فریاد می زنی، "کمک"
و نه تلاشی می کنی که نجاتت دهند!
همین طور
فرو می روی در عمق سکوت

.

.

.

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:55  توسط ماهور 

 

در حافظه ی زمان
من بودم و کودکی ام
روزی روزگاری
حال ِخوبی!

هوا که بارانی می شود یا که برف می بارد
روزها کنجکاواند تا مرا درآغوش بگیرند!

بی صدا جوری نگاهت می کنم
تا از سکوت ِمابین کلماتم
چیزی را حدس نزنی!

به دنبال حسی می گردم
تا رنگ چشمان ِ منتظرت
را حدس بزنم!

بی پرده بگویم!
بی شب ترین شب من
همان است که خواب را از چشمانم دزدیده.

و بی هوده ترین حرف،
همان است که بارها به ما خندیده!

به خاطر نمی آورم
خودم را
آینه می گوید:
باور کن،
این تویی!


 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 10:48  توسط ماهور  | 

 

لابه لای علف زار
بلدرچین و جوجه هایش
گیج و مست
آفتاب،
در پی پاییز
بودند!

امروز هوا سرد و ابریست. 
وقتی بعد از نیم ساعت پیاده روی از همان مسیر همیشگی به خانه برگشتم،حالم بهتر بود.
مقابل ظرفشویی ایستاده بودم و باقی مانده ظرف های شب قبل را که آوار شده بودند!
توی سینگ ظرفشویی می شستم ...

یک لحظه، از کنار بوی کاج های باران خورده که تند و تیز دنبالم می کردند! گذشتم.
از کنار زاغکی که تکه های نان را به منقار گرفته بود و پرکشید.
از مقابل ردیف چنارها که می شد ایستاد و
تک تک برگ های باقی مانده شان را شمرد.
از کنار لحظه هایی که در سکوت ِصبح ،
همه مال من بود،
گذشتم!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:22  توسط ماهور