خانه ی ما اینجاست ..."سه "
از روی صندلی کمی خم می شوم و خودکار را از روی زمین بر می دارم. دفترم را روی پاهام که به حالت ضربدری روی کابینت گذاشتم جابجا می کنم. می خواهم چیزی بنویسم...
اماسروصدای گنجشک های گرسنه ای که بر سر خوردن ریزه نان های کنار پنجره دعواشان شده،حواسم را پرت می کند،لبخند می زنم. هنوز برف می بارد...
سرم را به کاشی های سرد آشپزخانه تکیه می دهم همین طور که بارش برف را تماشا می کنم به چیزی فکر می کنم...
باغبان هم مثل من انگار باغچه های پشتی را بیشتر دوست دارد! همه بوته ها هرس شده بعضی ازکاج ها،طبقه طبقه شده اند و در این برف، شکل کیک های خامه ای خوشمزه را به خود گرفته اند!
شمشاد های اطراف باغچه ها منظم کوتاه شده اند. اما هنوز هم ردیفی ازآنها، موج دار باقی مانده است. بادبزنی ها با گونی محکم بسته شده انگار که خواب اند!
از زیر پارکینگ وارد قسمتی از محوطه می شوم.
ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح است. چراغ یکی از پنجره ها روشن می شود.
از پشت شیشه ها،خودم را می بینم که بی چتر دربرف ازکنار کاج ها می گذرم!
در دفترم می نویسم،
ــ بعضی چیزها در بعضی روزها از یاد می روند، درست مثل من ــ