|
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
|
به حدود مهربان یک رابطه که با بهار پیوند می خورد.
به اعتبار تمام لحظه های تازه شدنِ یک بوسه، یک دوستت دارم یک ترانه ی ماندگار
به تمام از صمیم قلب، نزدیک شدن ها برای درآغوش کشیدن شادی های فراموش شده.
امروز صبح، آسمان ابری بود اما الان آفتاب کمرنگی روی جوانه های سبزتابیده و آنها به نظر پر رنگتر می آیند. راه می روم و فکرهایم همراه من در هوای بهار قدم می زنند! اگر همیشه همه چیز درآغاز بهار همانطور که زیبا جلوه می کند باقی می ماند آیا زندگی هم همیشه شفاف و زیبا می بود.
آیا ما هم روح تازه ی زندگی را بی نقص تکراری نمی دانستیم و تکرار ها بی معنا بودند؟
آنوقت تغییر و تنوع در چه چیز پیدا بود.
مرز میان ما
نشد از روزهای پرتقالی بگویم!
اینجا چه خلوت خوبی دارد.
دوستش دارم انگار جز من و خودم دیگر کسی پا روی حرفهایم نمی گذارد.
گاهی دلم می خواهد جای افعال را درجمله هایم عوض کنم.
نقطه ها را آنجا که قرار نیست باشند بگذارم و اشاره ها را زیاد کنم
و صراحت را سرازیر کنم در جمله هایم...
تا علامت ها دیگر چیزی را تعیین نکنندو مرزی میان من و فکرهایم باقی نماند.
تا بتوانم در این روزهای سرد و برفی پا آن طرف مرز ِ دانستن بگذارم
و با خودم بنشینم و گپی بزنم در هوای آزادی کلمات.
نوروز همگی مبارک
چقدر منتظر بودم چیزی بگویی، و حالا که حرف زدی دلم می خواست درست همین لحظه روبرویت نشسته بودم و با هم برای هیچکس ترشی مخلوط و مربای به کُرک دار پاییزی درست می کردیم!
باهم می رفتیم برای مست شدن از عطر سبزی تازه و بادمجان ها را برای بوی چوب و جنگل،
فقط برای بوی چوب و جنگل ِ نزدیک خانه مان روی آتش می گذاشتیم.
چقدر دلم تنگ شده برای کامواهای رنگارنگی که با یک جفت میل شماره سه بافته می شد.
دلم تنگ شده، برای تمام آن کارهایی که گفتی و من هیچ وقت با آن دقت سبزی ترشی را روی دستمال چهارخانه آبی و سفید پهن نکردم.
حالا که فکر می کنم می بینم که انباشت حرفهای ناگفته چقدر زیادند! حرفهایی که نباید گفتشان، اما مرورشان اگرچه بعضی اوقات با مزه ی تلخی همراهند . اماگاهی ساده اند بدون هیچ پیچیدگی.
معلوم هم نیست این ذهن چقدر گنجایش و تحمل نگه داری این ها را دارد. اگر روزی همه فراموش بشوند. آنوقت برای یادآوری لحظه های خوب می تواند به آینده امید داشت. به همین فردایی که این همه سرزده هم آمده! می توان دلخوش بود؟
مهم نیست شادی ها در لحظه ای تو را غافلگیر می کنند که به نقطه ای خیره مانده ای.
مهم در کنار لحظه ای ماندن است که تو درآن بوده ای یا هستی یا خیالش را درسر داری!
کنار شعر های پدرخواب نیستم،اما بیداری هم محال است!
تمام فضا را عطر گیج کننده ی اطلسی ها پر کرده است عصر یکی از روزهایی ست که ما درکنار هم هستیم. ازگوشه ی پنجره،درختان بهار نارنج پیداست.
پشت پرده ای نازک در باد
ـ صدای پدر می آید ـ
عبور سنگین و خنک ِ هوا از لابه لای حصیر های آویخته ...
بالا می روم از پله های سنگی تا پشت ِ پنجره های چوبی اتاق پدر
پشت بامی وسیع و تختخوابی تابستانیموهایم در باد گره می خورد.شعر های پدر توی دستهایم،
ـ طعم خوش سیب می دهند ـ
در سکوت بی نظیر صبح، راه می روم زیر بارانی که نم نم می بارد.
صدای زاغکی از دور می آید هوا نم ناک است و ابری
انگار چشمانم پر از حسرت می شود از این همه جوانه های تازه؛
این سبزی ِ ناگهانی شاخه ها!
من کجا هستم!
که این همه در مسیر بهار، صدای قدمهایم می آید.
پرنده به رسم پرواز دل خوش است
من به نسیمی که می بَردم تا دورها...
ــ عجیب است باز امروز، به امید فکر می کردم! ــ
پ.ن : تا پایان زمستان، یک روز درمیان می نویسم.
|
|
|||||
|
خاطره ها را
| |||||
(روزمره ها)
چشم هایت را ببندی مرا احساس می کنی؛
همین جا،
سر راه ِ زندگی نشسته ام!
پیاز ِنرگس ها و سنبل های سفید، توی انباری در تاریکی جوانه زده اند!
گلدان های پامچال را روی لبه ی بیرونی پنجره ی آشپزخانه گذاشته ام
ـ بهار پشت پنجره است ـ
عدس ها هم پهن شده در ظرفی قدیمی، کمی سبز شدند.
انگار همین دیروز بود که "تولدم بوی پونه می داد"
ــ ظرف اسپند را بدهید می خواهم دور سر زندگی بچرخانم! ــ
پشت ِ
ساعت صبح
سایه ها
خواب اند.
هنوز
من اما بیدارم...
سایه ام،
روی سرامیک ها دست تکان می دهد!
شاد است
یا
غمگین
نمی دانم!
اگر می شد مثل لیست ِخرید های هفتگی، شادی های بی سبب را هم فهرست بندی کرد!
تو می توانستی در روزهای تلخ،به سراغ یکی از آنها بروی و تمام روز فکرکنی که
زندگی چقدر زیباست و می شود درآن نفسی تازه کرد!
احتمالا هیچ وقت به پوست کندن یک پرتقال جدی فکر نکردی!
باید بیشتر مزه ی آن برایت مهم بوده باشد تا عطر و بویی که دارد.
عطری که مرا به یاد کودکی می اندازد به یادمدرسه و بخاری های نفتی!
آنوقت ها اغلب چند تکه پوست پرتقال را می گذاشتیم روی بخاری تا کمی بسوزد بوی گرم و خوبی در فضا بخش می شد. گاهی هم پوست پرتقال ها را روبروی هم می گرفتیم و فشار می دادیم! تا ذرات ریز پخش بشوند توی هوا، که اغلب هم می رفت توی چشم مان و با وجودی که اشک مان را درمی آورد.
اما کلی می خندیدیم. یادش به خیر آن روزهای پرتقالی!
گاهی باخود، گاهی هم بی خود در روزمره ها هستم!
اینقدر این روزها از خودم نگفتم که خیال می کنم اتفاقی نمی افتد بودن یا نبودنم توی این ثانیه ها.
اما امروز که از پیچ ِ انتهای دیوار، در راه باریکه ی کنار حوی ِ آب می گذشتم انگار افتادم توی یکی از همین ثانیه ها، که با سرعت می روند و معلوم نیست بعد از گذشتن،کجا گم می شوند!
نمی دانم،شاید هم با غباری از من در پی من روانند!
ــ چه غبار عظیمی بایدپشت ِسرم روان باشد! ــ
در سکوت ایستادم،سر برگرداندم و نگاه کردم به آرامی روی سبکی هوا دست کشیدم و در
فضا چرخاندم هیچ عبوری را روی مویرگهایم احساس نکردم!
ولی می دانم پشت سرم چیزهایی معلق مانده اند،کسی پشت ثانیه ها خوابش برده، من منتظرم،
بی خبرم ...
ــ اما رفتن همیشه ناگزیر است! باید بروم ــ