تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


 

امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت.
 

 
                                                              " حسین پناهی "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:59  توسط ماهور  | 

 

 
به دوست داشتن،به تمام عاشقانه های دور که ما درآن، روزها را قذم می زدیم.    

راه می روم،
پرنده ای در ذهنم می نشیند،
لبخند می زنم! 

به حدود مهربان یک رابطه که با بهار پیوند می خورد. به بهاری که من هم در آن هستم.

می شود کسی به من بگوید،
امروز چه روزی ست و
من کجا هستم!

گیجم،
از این هوایی که بالای سرم شناور است!

به اعتبار تمام لحظه های تازه شدن ِ یک بوسه، یک دوستت دارم، یک ترانه...

چطور ازآن بی خبرم!
من گلهای بهاری را کجا باید پیدا کنم؟
به دل بستن ِ امید، به تمام آرزو هایی که یادم نیست چه بودند!

خانه ام، بالای کوهی مشرف به دشت بود
سالها پیش
پدرم
آنجا نبود
من تنها بودم
تو درخواب هایم نبودی،
من جوان بودم
آمدی،
پیر شدم
مقابل چشمانت
می بینی،
هیچ کدام ندانستیم
که عمرمان،  
             کی بر باد شد!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:40  توسط ماهور  |