تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

 

گورستان،
بوی خاک تازه می داد
ما کسی را نمی شناختیم
همه عینک سیاه داشتند
در خاموشی گورستان ایستادیم
گلها را یکی یکی پر پر می کردیم
صدای اذان می آمد
درختان بلند را به خاطر سپردیم
یکی را نشان کردیم
تا بعد ها،
مسیر خانه را
گم نکنیم.



تپش های قلبم خط های شکسته ای ست که مرا کشان کشان به زندگی متصل کرده است.
و من همین طور بی صدا، متصل به روزها و شبهایی شده ام که مرا تلخ کرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 18:34  توسط ماهور  | 


 

یادها را در ممکن های شبانه گم می کنم گاهی که حوصله باشد یادها را در گمانی که از من دور است به صاعقه و رنگین کمان می سپارم دردی بر دردی اضافه می شود آن وقت ترا به یاد می آورم از من توقع شک و تردید نداشته باش من این صبح را کامل می دانم اگر چه چای روز میز شیشه ای من سرد می شود از آشپزخانه بوی چای و قهوه مبهم نیست رسا است شمشی از طلا ندارم یک جعبه مقوایی دارم  به شکل شمش طلا است می خواهم مدادهایم را درآن بریزم که از حسد آفتاب مصون بمانند عصرها به هنگام غروب امیدهای من در حریق می سوزد حریقی که می خواهد مرا تباه کند به هر کجا برویم از این سیاره دور نمی شویم رنج ما را صیقل داده است.

                                                                       
                                                                                       " احمد رضا احمدی "

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 13:35  توسط ماهور