گورستان،
بوی خاک تازه می داد
ما کسی را نمی شناختیم
همه عینک سیاه داشتند
در خاموشی گورستان ایستادیم
گلها را یکی یکی پر پر می کردیم
صدای اذان می آمد
درختان بلند را به خاطر سپردیم
یکی را نشان کردیم
تا بعد ها،
مسیر خانه را
گم نکنیم.
تپش های قلبم خط های شکسته ای ست که مرا کشان کشان به زندگی متصل کرده است.
و من همین طور بی صدا، متصل به روزها و شبهایی شده ام که مرا تلخ کرده است.
