من مجنون،
تو لیلی.
کجاست عشق؟!
بیخودی دلتنگی های مرا حدس نزن! به جایی که نمی رسی هیچ، بلکه آنوقت من باید مثل همیشه برای غم و غصه های تو قکری بکنم. همین است نادیده گرفته شده ام این همه سال. کسی نگفته حالت چطور است. اینقدر که همیشه این لبخند لعنتی روی لبهام بوده و نتوانستم صاف و پوست کنده بگویم چه دردی دارم. نه، نگفتم. تقصیرتو که نیست نمی شود بی خودی بهانه بگیرم. اصلا بروم همان گوشه ی اتاق بنشینم انگار راحتترم از اینکه شاهد خنده ی عجیب و غریب و چشمهای از حیرت گشاد شده ی تو باشم! میگی: اااا اصلا باور نمی کنم جدی مگه میشه آخه، پاشو پاشو بیا اینجا خودتو اینقدر برای من لوس نکن! تو که مشکلی نداشتی.و بزنی زیرخنده و اشک توی چشمهات بیفتدو همین طور خونسرد زمزمه کنان بروی برای خودت چای بریزی و بیایی بشینی جلوی تلویزیون تماشای فوتبال که زیاد هم باب میل ات نیست!
ما بدون شک عاشق هم نیستیم. و خودت هم این را خوب می دانی. همین کافیست تا هدف ِروزهامان پوچ وتوخالی و باطل بشود. گاهی روزهامی گذرند و هیچ اتفاقی هم نمی افتد تو سرگرم کارهای خودت هستی. من هم روزمره هام تکرار وتکرار می شوند. اما وقتی حواست نیست یک دفعه آه، می کشی آن وقت است که نگرانی دست از سرت بر نمی دارد و مطمئن میشوی که توی زندگی اتفاقی افتاده که نادیده گرفته شده!


