تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

متن هایی برای هیچ

من مجنون،

تو لیلی.

کجاست عشق؟! 

بیخودی دلتنگی های مرا حدس نزن! به جایی که نمی رسی هیچ، بلکه آنوقت من باید مثل همیشه برای غم و غصه های تو قکری بکنم. همین است نادیده گرفته شده ام این همه سال.  کسی نگفته حالت چطور است. اینقدر که همیشه این لبخند لعنتی روی لبهام بوده و نتوانستم صاف و پوست کنده بگویم چه دردی دارم. نه، نگفتم. تقصیرتو که نیست نمی شود بی خودی بهانه بگیرم. اصلا بروم همان گوشه ی اتاق بنشینم انگار راحتترم از اینکه شاهد خنده ی عجیب و غریب و چشمهای از حیرت گشاد شده ی تو باشم! میگی:  اااا اصلا باور نمی کنم جدی مگه میشه آخه، پاشو پاشو بیا اینجا خودتو اینقدر برای من لوس نکن! تو که مشکلی نداشتی.و بزنی زیرخنده و اشک توی چشمهات بیفتدو همین طور خونسرد زمزمه کنان بروی برای خودت چای بریزی و بیایی بشینی جلوی تلویزیون تماشای فوتبال که زیاد هم باب میل ات نیست!

ما بدون شک عاشق هم نیستیم. و خودت هم این را خوب می دانی. همین کافیست تا هدف ِروزهامان پوچ وتوخالی و باطل بشود. گاهی روزهامی گذرند و هیچ اتفاقی هم نمی افتد تو سرگرم کارهای خودت هستی. من هم روزمره هام تکرار وتکرار می شوند. اما وقتی حواست نیست یک دفعه آه، می کشی آن وقت است که نگرانی دست از سرت بر نمی دارد و مطمئن میشوی که توی زندگی اتفاقی افتاده که نادیده گرفته شده!


 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:29  توسط ماهور  | 


                                                                                  

 

اینجا غمی پنهان است و نیست.
اینجا کسی هست و نیست!
اینجا زنی با گوشواره ای از فیروزه بود
                                              و دیگر نیست.
            
بی اختیار ذهنم سمت سهراب می رود.
هشت کتاب را باز می کنم به باغ هم سفران می رسم آنجایی:

                                         " که در انتهای صمیمیت حزن می روید."


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:16  توسط ماهور  | 




اینقدر نپرس حالت چطوره؟
چون جوابی ندارم
این همه نگو
اجالتا بیا اینجا بشین حرف دارم باهات
میدونی که از مجادله  بیزارم
با چشمهای قرمز لبخند زورکی نزن!
ببین ، این پازل های هزار تکه جور نمیشن
می ترسم نیمه کاره بمانند.

باز که گریه می کنی!
.
.
.
توی شبهای روشن یه دیالوگی هست که میگه: " آدما از دور دوستداشتنی ترند"

می دونی یه جورایی درست میگه وقتی آدم این همه چشم تو چشم هم میشه و اینقدر خودش رو
نمی بینه که خسته میشه دیگه!....
بیا یه کمی از هم دور بشیم تو اون طرف من این طرف، بشینیم روبرو رو نگاه کنیم.
- اه ، خاموش کن اون تلویزیون لعنتی رو -
منظورم اینه که بیا فکرهامون رو خوب جمع کنیم مبادا اشتباه کنیم و دیگه نتونیم دوباره برگردیم.
شاید این بدون شرح هایی که شب هاش بیخوابی میاره طول و تفصیل پیدا کرد و یه چیز دیگه شد!
شاید ما دوباره این قدر با هم مهربون شدیم که خنده های زورکی رو از یاد بردیم.
بی بهانه بودن هم فکر خوبیه ها ...

تو از در بیرون رفتی،
من از پنجره افتادم!
.
.
.
حوالی ظهر بود حدودای ساعت ...
تو عجله داشتی!
من گیج بودم.

این آخرین گفتگوی ناموفق بین من و تو بود!





+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:25  توسط ماهور  | 




موسیقی فوق العاده زیبای تیتراژ پایانی فیلم به یاد ماندی "درباره ی الی" اثر آهنگساز آلمانی آندرا باور
را در "نغمه های سکوت"نشر موسیقی هرمس حتما بشنوید.

جالبه که نام قطعه  A Song For Eli  است.      



+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 10:33  توسط ماهور  | 


متن هایی برای هیچ

از آن ارتفاع از بالای برج ناگهان چیزی با زمین برخورد کرد!

دفتر را ورق می زند.
می نویسد: دفترم را ورق زدم!
به پشتی صندلی تکیه می زند، چه عصر کسل کننده ای.
می نویسد: کسالتی که مرا از خودم از زندگی از همه چیز دور کرده در روزی با همین حال و هوا آغاز شد.
داستان را رها می کند.
می نویسد: درونمایه ی داستان را به حال خود گذاشتم هر آنچه که مرا با ...
حرفش را ناتمام می گذارد.
می نویسد: حرفم را ناتمام گذاشتم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم، پاسخی برای هیچ کدام
از حرفهایم نداشتم برای کابوس سیاه این باید و نبایدها که نباید بدانم!
دست به لبه ی پنجره می گیرد بالا می رود جریان هوا به صورتش می خورد رها می کند ...
می نویسد: دست به لبه ی پنجره گرفتم بالا رفتم پاره های کاغذ در هوا هر تکه به دنبال
تکه ای دیگر درآسمان می چرخیدند.
یادداشت ها و شعرها هرکدام طرفی گم و دور، سرانجام به زمین می رسیدند.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 8:44  توسط ماهور  | 


متن هایی برای هیچ

از پنجره به جز چشم های تاریکی، مقابلم چیزی پیدا نیست.

جلوی ظرفشویی ایستاده ام دیر وقت است.
اسفنج کف آلود لیوان دسته دار بلوری را می شوید!
از انعکاس نور ِچراغ ِزیر کابینت که تنها فضای سرد سینک ظرفشویی را روشن کرده است؛
حباب های رنگارنگی درست می شود.

 ناگهان،
از ابهام رنگ ها
 ُسر می خورم
توی دست خودم!

نگاه می کنم که با دست های کف آلود شیر آب را باز کرده ام.
حباب های ریز و درشت می چرخند و می چرخندو
از راه آب غوطه ور می شوند به درون تاریکی...

مثل
ذره 
ذره
شدن
تا انتها
هیچ
.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:24  توسط ماهور  |