تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


بگفتم شمس تبریزی کیی ؟ گفت ! " شمایم من شمایم من شمایم "

یعنی همیشه همین طور بوده ام. «چطور؟!»
یعنی همیشه حواسم به همه بوده؛ که مثلا کی چه می گویدکی غصه می خورد،کی دلتنگ و از روزگار خسته است! یا کی امید ِ زندگی درآغوشش کشیده تا من در عین خستگی، با لبخندی به روی خودم نیاورم و او رضایت مرا احساس کند.
و هر بارحواسم به حرفهاشان بوده به اینکه چه وقت کسالت رنگ از رخسارشان برده یا نبرده،
خلاصه اینکه هرجا و هرکسی هر طور بوده من خودم را رسانده ام تا او را درک کنم!
تو رادلداری بدهم او را دلداری بدهم. و در نهایت ِشاید نیاز به کمی دلگرمی، به تو یا او امید ببخشم.
بذارید من هم حرفم را بزنم. کمی خودم باشم! گفتن اینها که خودپسندی و غرور نیست.
همیشه که نباید مطابق میل و پسند شما بگویم یا نگویم، بخواهم یا نخواهم.

کاش یکی این تره را برای من خُرد می کرد!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 5:48  توسط ماهور  | 



این روزها

چقدر عشق می پرد

میان حرفم!


روبرویت که می نشینم،

لکنت می گیرد

زبانم


ناتمام می ماند

حرفی 

در دلم.


گویی،

          بریده 

                     بریده

                               می شود

                                                ع 

                                                       ش

                                                               ق

                                                                       .




+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4:25  توسط ماهور  | 


می ترسم مـــــــــــــرگ مرا با خود ببرد

 حواسم نباشد،

چراغ روشن بماند!


تو برگردی

سالها منتظر بمانی.


بعد، مــــــــــــــــرگ تو را با خود ببرد

بترسی!

کسی نباشد.


گلدان ها تشنه بمانند؛

گنجشک ها بی دانه.



زندگی

سالها

دنبال ما بگردد!


فراموشی بشود،

عاقبت ِ

عشق.





+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:12  توسط ماهور  | 


وقت هایی که با خودم حرف می زنم،
شک نداری
من دیوانه ام!


وقت هایی که با تو حرف می زنم،
شک می کنم
آیا دیوانه ای!


وقت هایی که هر دو ساکتیم اما؛
بدون شک
ما،
کنار هم نیستیم.




+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:20  توسط ماهور  | 


کافه موکا


« خب بذاریم برای بعد، الان نمیشه حرف زد! »

این راکه گفتی کاغذو نوشته هایت را توی یکی ازآن پوشه های دگمه دار پاپکو گذاشتی و
به طرز غیر قابل باوری فنجان قهوه را داغ سر کشیدی!
کمی سوختی کمی داغ شدی کمی به روی خودت نیاوردی کمی نگاه نکردی!

اما به سرعت دور شدی تمام شدی و رفتی!




+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 10:9  توسط ماهور  | 


متن هایی برای هیچ


گاهی آدم فقط خیال می کندکه هست، و این یعنی حس ِ بودنی کمرنگ و یا حتی بی رنگ!
معمولا این اتفاق سریع پیش می آید. بی اختیار دور می شوم.

دور، نه آنقدرکه فراموشت کنم
نزدیک،نه آنقدر که احساست کنم
                                           «چیزی مابین عشق و تنهایی»

خیالم که پاره پاره میشود دوباره بر می گردم. نه، « رودرویی درکارنیست. »

هر چند تو هیچ وقت با خیالپردازی های من موافق نبودی اما در هر صورت می بینی که همین در ذهن
هر دو ما نقطه ای مشترک است. بدون اینکه حتی در موردش با هم حرف زده باشیم.
این جریان مثل یک حس نامرئی در رابطه ی ماغوطه ور است. 

به حدود کویر می رسم! توی کارونسرای قدیمی، شب است و آسمان با ستاره های بی شمارش
انگار به زمین دوخته شده اند! از آن شبهای بزرگ و پهناور که انگار معلق تاب می خورد توی کویر.
کاش می شد از مرز ستاره ها گذشت و لحظه ای کوتاه، شناور شد در این تاریکی نرم ِحجم دار!
کجایی، نمی توانم پیدایت کنم.  
 




+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 11:25  توسط ماهور  | 



برمی گردم چند سال پیش، وقت ِ پاییز ...

به دیوار سیمانی پشت بام تکیه داده ام. شاخه های پر برگ چنار پیر،از چهارطبقه ی ساختمان بالا آمده اند! لبه ی بام قالی شسته شده ای پهن است. نسیم ملایمی می وزد...

آفتاب کم رمق پاییز، از لابه لای برگ های چنار،که روی گلهای قالی سایه انداخته اند هی جابجا می شود.
دلم می خواهد این تصویر ابدی باشد!
هوای صاف و یکدست،آسمان ِ آبی ِ شهرچقدر آشناست. آهسته نفس می کشم.
چشم می بندم، خنکی ِ مطبوع آن روزها را زیر پوستم احساس می کنم.

اولین روز مهر است. خانه بوی تازگی می دهد. و در گوشه وکنار آن، هر نشانه ای کوچک هم مرا از جا می کند پرتاب می کند به کودکی، به اولین روزهای مدرسه، به آن روزهای قاطی شده به بوی کتاب و دفترهای تازه به سکوت عصر های پاییزی و صدای خش خش برگ ها...
احساسی که انگار آدم را می برد دُرست روبروی سادگی، می برد تا روزهای دور عاشقی.
آنقدر دور که گاهی راه برگشت را گم می کنی! و شاید این تنها وقتی ست که اضطرابی از گم شدن نداری.

دستم درهوا دنبال قاصدکی آزادانه می چرخد: « قاصدک ها از کجا می دانند پاییز شده!»

لبه ی بام روی برگ ها دست می کشم. انگار درحیاط خانه ی پدری هستم!
انگور ها رسیده اند و عطر یاس ها درحیاط پیچیده. هیچ صدایی نیست.
چند گنجشک ناگهان از روی خوشه ی انگوری پر می کشند و می روند.
انبوهی قاصدک، گوشه ای از حوض ِخالی جمع شده اند.

خیلی وقت است دیگر کسی خانه نیست.
کودکی ام در شیشه ی پنجره ها پیداست!



دوست خوبم حسین گفت: از روزهای پاییز بنویسم. برای من پاییز، با وجود تمام سختی های زندگی همیشه حرف دیگریست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 6:1  توسط ماهور  |