
برمی گردم چند سال پیش، وقت ِ پاییز ...
به دیوار سیمانی پشت بام تکیه داده ام. شاخه های پر برگ چنار پیر،از چهارطبقه ی ساختمان بالا آمده اند! لبه ی بام قالی شسته شده ای پهن است. نسیم ملایمی می وزد...
آفتاب کم رمق پاییز، از لابه لای برگ های چنار،که روی گلهای قالی سایه انداخته اند هی جابجا می شود.
دلم می خواهد این تصویر ابدی باشد!
هوای صاف و یکدست،آسمان ِ آبی ِ شهرچقدر آشناست. آهسته نفس می کشم.
چشم می بندم، خنکی ِ مطبوع آن روزها را زیر پوستم احساس می کنم.
اولین روز مهر است. خانه بوی تازگی می دهد. و در گوشه وکنار آن، هر نشانه ای کوچک هم مرا از جا می کند پرتاب می کند به کودکی، به اولین روزهای مدرسه، به آن روزهای قاطی شده به بوی کتاب و دفترهای تازه به سکوت عصر های پاییزی و صدای خش خش برگ ها...
احساسی که انگار آدم را می برد دُرست روبروی سادگی، می برد تا روزهای دور عاشقی.
آنقدر دور که گاهی راه برگشت را گم می کنی! و شاید این تنها وقتی ست که اضطرابی از گم شدن نداری.
دستم درهوا دنبال قاصدکی آزادانه می چرخد: « قاصدک ها از کجا می دانند پاییز شده!»
لبه ی بام روی برگ ها دست می کشم. انگار درحیاط خانه ی پدری هستم!
انگور ها رسیده اند و عطر یاس ها درحیاط پیچیده. هیچ صدایی نیست.
چند گنجشک ناگهان از روی خوشه ی انگوری پر می کشند و می روند.
انبوهی قاصدک، گوشه ای از حوض ِخالی جمع شده اند.
خیلی وقت است دیگر کسی خانه نیست.
کودکی ام در شیشه ی پنجره ها پیداست!
دوست خوبم حسین گفت: از روزهای پاییز بنویسم. برای من پاییز، با وجود تمام سختی های زندگی همیشه حرف دیگریست.
