تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند



برمی گردم چند سال پیش، وقت ِ پاییز ...

به دیوار سیمانی پشت بام تکیه داده ام. شاخه های پر برگ چنار پیر،از چهارطبقه ی ساختمان بالا آمده اند! لبه ی بام قالی شسته شده ای پهن است. نسیم ملایمی می وزد...

آفتاب کم رمق پاییز، از لابه لای برگ های چنار،که روی گلهای قالی سایه انداخته اند هی جابجا می شود.
دلم می خواهد این تصویر ابدی باشد!
هوای صاف و یکدست،آسمان ِ آبی ِ شهرچقدر آشناست. آهسته نفس می کشم.
چشم می بندم، خنکی ِ مطبوع آن روزها را زیر پوستم احساس می کنم.

اولین روز مهر است. خانه بوی تازگی می دهد. و در گوشه وکنار آن، هر نشانه ای کوچک هم مرا از جا می کند پرتاب می کند به کودکی، به اولین روزهای مدرسه، به آن روزهای قاطی شده به بوی کتاب و دفترهای تازه به سکوت عصر های پاییزی و صدای خش خش برگ ها...
احساسی که انگار آدم را می برد دُرست روبروی سادگی، می برد تا روزهای دور عاشقی.
آنقدر دور که گاهی راه برگشت را گم می کنی! و شاید این تنها وقتی ست که اضطرابی از گم شدن نداری.

دستم درهوا دنبال قاصدکی آزادانه می چرخد: « قاصدک ها از کجا می دانند پاییز شده!»

لبه ی بام روی برگ ها دست می کشم. انگار درحیاط خانه ی پدری هستم!
انگور ها رسیده اند و عطر یاس ها درحیاط پیچیده. هیچ صدایی نیست.
چند گنجشک ناگهان از روی خوشه ی انگوری پر می کشند و می روند.
انبوهی قاصدک، گوشه ای از حوض ِخالی جمع شده اند.

خیلی وقت است دیگر کسی خانه نیست.
کودکی ام در شیشه ی پنجره ها پیداست!



دوست خوبم حسین گفت: از روزهای پاییز بنویسم. برای من پاییز، با وجود تمام سختی های زندگی همیشه حرف دیگریست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 6:1  توسط ماهور  | 


خانه ی ما  اینجاست ..."سه "

از روی صندلی کمی خم می شوم و خودکار را از روی زمین بر می دارم. دفترم را روی پاهام که به حالت ضربدری روی کابینت گذاشتم جابجا می کنم. می خواهم چیزی بنویسم...
اماسروصدای گنجشک های گرسنه ای که بر سر خوردن ریزه نان های کنار پنجره دعواشان شده،حواسم را پرت می کند،لبخند می زنم. هنوز برف می بارد...
سرم را به کاشی های سرد آشپزخانه تکیه می دهم همین طور که بارش برف را تماشا می کنم به چیزی فکر می کنم...

باغبان هم مثل من انگار باغچه های پشتی را بیشتر دوست دارد! همه بوته ها هرس شده بعضی ازکاج ها،طبقه طبقه شده اند و در این برف، شکل کیک های خامه ای خوشمزه را به خود گرفته اند!
شمشاد های اطراف باغچه ها منظم کوتاه شده اند. اما هنوز هم ردیفی ازآنها، موج دار باقی مانده است. بادبزنی ها با گونی محکم بسته شده انگار که خواب اند!

از زیر پارکینگ وارد قسمتی از محوطه می شوم.
ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح است. چراغ یکی از پنجره ها روشن می شود.
از پشت شیشه ها،خودم را می بینم که بی چتر دربرف ازکنار کاج ها می گذرم!

در دفترم می نویسم،
                              ــ بعضی چیزها در بعضی روزها از یاد می روند، درست مثل من ــ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 10:23  توسط ماهور  | 

 

حوالی خانه ی ما ...لحظه ای که درحافظه ی میانسالی جا گرفت!

می دانم که صبح بود بی کم و کاست!
تنها با یک فرق مهم که این، صبحی دیگر بود.

لحظه ای تنها ماندم. در حیاط "ب " همه جا در سنگینی سکوت فرو رفته گویی تمام ناشدنی؛
لحظه ای سربسته و کرخت!  
هوا به روشنی دراطرافم می چرخید ماه ِ رنگ باخته کنار ستاره ای کوچک
هنوز درآسمان، منتظر چیزی بود و نمی دانست که شب تمام است.
جایش نبود، اما نسیم با خود عطر برنجزاران را در حیاط "ب" به ملاقاتم آورده بود!
هجوم انباری از خاطرات رفته در حافظه ی میانسالی...
باد درشاخ های پر برگ صنوبران می پیچید و برگ ها با صدای نرمی تکان می خوردند
مثل این بود که باشادی برایم دست تکان می دادند!
زاغکی بی پروا،همراه نسیم چرخی زد و کنار فواره های روشن روی چمن های خیس نشست.
من بودم و من!
بیرون از خودم، تا بی نهایت روی احساس زندگی شناور بودم.
چیزی مرا به من نشان می دادو لبخند می زد.

در راهروی باریک و پیچ درپیچ لحظه ای گم شدم!
چشم در چشم مرگ روبه روی زندگی ...

کنده شدن ازآن لحظه انکار شدنی نبود باید می رفتم
رفتم
.
.
.
تا به کجا،
از زمان جدا شدم.

آن لحظه که از زمان جدا شدم ،
کجا رفتم،
کجا بودم؟!  

حالا کجا
هستم!
.

.

.

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:54  توسط ماهور  | 

 



خانه ی ما اینجاست ...  " دو "  

راهی باریک
تا انتها ،
شمشادهای سبز

قدم زدن درصبح های جمعه رابیشتر دوست دارم، صبح های جمعه بُهت خاصی توی فضا هست
خانه ها، درختها و پرنده ها همه ساکت اند و حتی نسیمی هم سرزده نمی وزد.
انگار همه با بُهت زدگی مرا نگاه می کنند!
و من ، تنها حضوری کوچکم میان حیرت و تماشا که قدم های تندی بر می دارد!
شیفته ی این سکوتم ، این لبریز شدن از هیچ ...
این عبور ناگهانی زندگی؛
و این سکوتی که در من می نشیند.

سحرگاه ،
راه می افتم
همراه من آسمان.

 



 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 10:5  توسط ماهور  | 


 


خانه ی ما اینجاست ...  " یک "امروز صبح ، هنوز همه جا ساکت بود.
شب ـ قبل باران باریده بود و هوا خنکی مطبوعی داشت.
در حینی که پیاده می رفتم باران ریزی هم شروع به باریدن کرد. باران که آمد، قورباغه ها ساکت شدند!
کاملیاها، رزهای صورتی، سفید و قرمز غرق در گل بودند. نسترن های سرخابی، پُر از گل! محکم به طاق بندها پیچیده و بالا رفته بودند. شمشاد های سبز و ابلق دور تا دور باغچه ها خودنمایی می کردند.
باران ریزی می بارید ... عطر یاس های امین الدوله همه ی فضا را پر کرده بود.
چنارها استوار و بلند رو به آسمان ایستاده بودند و برگهای نیلوفرهای رونده ، پیچیده بود دور تنه ی آنها و بالا رفته بودند. گنجشک های پر سر و صدای هر روزه، گویی جایی در پناه شاخه ای نشسته بودند؛
تا باران دست از سرشان بردارد!
درخت هایی با گل های ابریشمی قرمز که میان آن شاخ و برگهای نازک، خیره کننده بودند.
و من امروز ، گویی میان رویایی صبحگاهی قدم می زدم...
به بنجامین رسیدم! بنجامین های ابلق، که تبدیل به درخت های بلندی شده بودند.
بوته هایی ارغوانی جابجا در باغچه ها کاشته شده بودند. که روی برگ هایشان شبنم های درشتی نشسته بود! انگار مشتی جیوه را پاشیده باشند روی برگ هاشان!
و بوته هایی از گونه ای شمشاد، که برگهایی به رنگ های سفید و نقره ای داشتند! 

امروز همه و همه بامن بودند، یا من با آنها ... نمی دانم!
فقط دلم نمی خواست که از کنار این سکوت و این همه رنگ بگذرم.
صورت و موهایم دربارانی که دیگر تند و ریز می بارید، بیشتر و بیشتر تَر می شد.


     
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 10:2  توسط ماهور  | 

 


 

آن سوی پنجره ..
انگار که هیچ چیزی مانع نیست!
در افق تابلویی از رنگ های ابری پیداست.
سرخی ـ بام سفالین خانه ها به همراه ردیف سبز چنارها 
و کوه های آبی رنگ که در سپیدی ابرها فرو رفته اند.
هیاهویی برپاست!
با سرو صدای پرنده هایی که سرخوش از این شاخه به آن شاخه می پرند.
قطره های درشت باران روی برگ های شمعدانی های پشت پنجره ؛
با انگشتم به آرامی ضربه ای به برگ ها می زنم
کمی از پنجره خم می شوم ..
چند گنجشکی که پناه گرفته اند خیس میشوند و بال و پرخود را می تکانند.
 
این سوی پنجره ..

در سکوت، نسیم خنکی از صورتم عبور می کند.
نفسی عمیق می کشم و به آرامی زمزمه می کنم،
صبح بخیر دوشنبه ی بارانی.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:3  توسط ماهور  | 

 

 

تنها اتفاق ـ حضور بهار ،         
شکوفه های گیلاس ، روی شاخه های پشت پنجره بود ؛
وقتی ما به خانه رسیدیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 12:19  توسط ماهور  |