تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 (روزمره ها)


من دارم برای فردا توی پیاده رو قدم می زنم!
همین طور که می روم به دو روز بعد که قرار است اینجا نباشم فکر می کنم.
مثل وقتی می شوم که می گویند رشته افکارش پاره شد!
یک دفعه فکر هایم قاطی پاتی می شوند.

می رسم به یک خیابان باریک که دو طرفش درختای چنار پر برگی دارد.
وسط خیابان روی آسفالت فقط لکه های زرد رنگی از نور خورشید از لابه لای برگ ها پیداست
که با نسیم آروم تکان می خورند و جابجا میشوند.

من توی سراشیبی ملایم خیابان دارم راه می روم حدودای ظهر است.
به ندرت ماشینی عبور می کند. صدای پراکنده ی گنجشک ها از روی شاخه های بالایی... 
سر برمی گردانم پشت سرم خالیه من تنهام کسی همراهم نیست!

چشمهام رو می بندم می خوام بخوابم ساعت ۲و ۲۶ دقیقه نیمه شبه...

رفته رفته لحظه هایی توی خاطرم گم می شوند.
دوباره شروع می کنم به شمردن...
 و صفر تا بینهایت ادامه دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:48  توسط ماهور 

 

 

کسی به یاد من نیست، کسی در فکر من نیست
من در یاد تو نیستم، تو در فکر من نیستی

...

 

پ .ن:  من حالم خوب است !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 9:5  توسط ماهور 

 

(روزمره ها)

چشم هایت را ببندی مرا احساس می کنی؛
همین جا،
سر راه ِ زندگی نشسته ام!

پیاز  ِنرگس ها و سنبل های سفید، توی انباری در تاریکی جوانه زده اند!
گلدان های پامچال را روی لبه ی بیرونی پنجره ی آشپزخانه گذاشته ام 
                                                                              ـ بهار پشت پنجره است ـ
عدس ها هم پهن شده در ظرفی قدیمی، کمی سبز شدند.  
انگار همین دیروز بود که "تولدم بوی پونه می داد" 


 ــ ظرف اسپند را بدهید می خواهم دور سر زندگی بچرخانم! ــ

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 10:3  توسط ماهور  | 

 

 

اگر می شد مثل لیست ِخرید های هفتگی، شادی های بی سبب را هم فهرست بندی کرد!
تو می توانستی در روزهای تلخ،به سراغ یکی از آنها بروی و تمام روز فکرکنی که
زندگی چقدر زیباست و می شود درآن نفسی تازه کرد! 

 

 

شکوفه های گیلاس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 8:34  توسط ماهور  | 



(روزمره ها) 

 گاهی باخود، گاهی هم بی خود در روزمره ها هستم!
اینقدر این روزها از خودم نگفتم که خیال می کنم اتفاقی نمی افتد بودن یا نبودنم توی این ثانیه ها.
اما امروز که از پیچ ِ انتهای دیوار، در راه باریکه ی کنار حوی ِ آب می گذشتم انگار افتادم توی یکی از همین ثانیه ها، که با سرعت می روند و معلوم نیست بعد از گذشتن،کجا گم می شوند!
نمی دانم،شاید هم با غباری از من در پی من روانند! 
 ــ چه غبار عظیمی بایدپشت ِسرم روان باشد! ــ
در سکوت ایستادم،سر برگرداندم و نگاه کردم به آرامی روی سبکی هوا دست کشیدم و در
فضا چرخاندم هیچ عبوری را روی مویرگهایم احساس نکردم!
ولی می دانم پشت سرم چیزهایی معلق مانده اند،کسی پشت ثانیه ها خوابش برده، من منتظرم،
بی خبرم ... 
                ــ اما رفتن همیشه ناگزیر است! باید بروم ــ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:0  توسط ماهور  | 

 

لابه لای علف زار
بلدرچین و جوجه هایش
گیج و مست
آفتاب،
در پی پاییز
بودند!

امروز هوا سرد و ابریست. 
وقتی بعد از نیم ساعت پیاده روی از همان مسیر همیشگی به خانه برگشتم،حالم بهتر بود.
مقابل ظرفشویی ایستاده بودم و باقی مانده ظرف های شب قبل را که آوار شده بودند!
توی سینگ ظرفشویی می شستم ...

یک لحظه، از کنار بوی کاج های باران خورده که تند و تیز دنبالم می کردند! گذشتم.
از کنار زاغکی که تکه های نان را به منقار گرفته بود و پرکشید.
از مقابل ردیف چنارها که می شد ایستاد و
تک تک برگ های باقی مانده شان را شمرد.
از کنار لحظه هایی که در سکوت ِصبح ،
همه مال من بود،
گذشتم!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:22  توسط ماهور 

 

گل ماهور

گل ماهوریا خرگوشک ( ) Verbascum thapsusگلی است خاص منطقه آسیا
و اروپا
که
براساس برخی گفته ها هنگامی که آواز ماهور درکنار آن خوانده یانواخته شود
گل پژمرده می شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 18:15  توسط ماهور  |