تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند


 

به همین لحظه که در من می گذرد و ادامه دارد تا به کجاها ...
به خواب دَم  ِصبح،
به رویایی که سایه می اندازند روی تمام زندگیم
به همین لحظه ای که دیگر درآینه نیستم
به رنگ ارغوان ها و بوی چنارها
که من میان لحظه ای میان شان
به لحظه ای نیستم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 8:46  توسط ماهور 

 

 
به دوست داشتن،به تمام عاشقانه های دور که ما درآن، روزها را قذم می زدیم.    

راه می روم،
پرنده ای در ذهنم می نشیند،
لبخند می زنم! 

به حدود مهربان یک رابطه که با بهار پیوند می خورد. به بهاری که من هم در آن هستم.

می شود کسی به من بگوید،
امروز چه روزی ست و
من کجا هستم!

گیجم،
از این هوایی که بالای سرم شناور است!

به اعتبار تمام لحظه های تازه شدن ِ یک بوسه، یک دوستت دارم، یک ترانه...

چطور ازآن بی خبرم!
من گلهای بهاری را کجا باید پیدا کنم؟
به دل بستن ِ امید، به تمام آرزو هایی که یادم نیست چه بودند!

خانه ام، بالای کوهی مشرف به دشت بود
سالها پیش
پدرم
آنجا نبود
من تنها بودم
تو درخواب هایم نبودی،
من جوان بودم
آمدی،
پیر شدم
مقابل چشمانت
می بینی،
هیچ کدام ندانستیم
که عمرمان،  
             کی بر باد شد!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:40  توسط ماهور  | 


 

مرز میان ما

نشد از روزهای پرتقالی بگویم!

اینجا چه خلوت خوبی دارد.
دوستش دارم انگار جز من و خودم دیگر کسی پا روی حرفهایم نمی گذارد.

گاهی دلم می خواهد جای افعال را درجمله هایم عوض کنم.
نقطه ها را آنجا که قرار نیست باشند بگذارم و اشاره ها را زیاد کنم
و صراحت را سرازیر کنم در جمله هایم...
تا علامت ها دیگر چیزی را تعیین نکنندو مرزی میان من و فکرهایم باقی نماند.
تا بتوانم در این روزهای سرد و برفی پا آن طرف مرز  ِ دانستن بگذارم
و با خودم بنشینم و گپی بزنم در هوای آزادی کلمات.

 

 نوروز همگی مبارک 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 9:30  توسط ماهور  | 


 

چقدر منتظر بودم چیزی بگویی، و حالا که حرف زدی دلم می خواست درست همین لحظه روبرویت نشسته بودم و با هم برای هیچکس ترشی مخلوط و مربای به کُرک دار پاییزی درست می کردیم! 
باهم می رفتیم برای مست شدن از عطر سبزی تازه و بادمجان ها را برای بوی چوب و جنگل،
فقط برای بوی چوب و جنگل ِ نزدیک خانه مان روی آتش می گذاشتیم.

چقدر دلم تنگ شده برای کامواهای رنگارنگی که با یک جفت میل شماره سه بافته می شد.
دلم تنگ شده، برای تمام آن کارهایی که گفتی و من هیچ وقت با آن دقت سبزی ترشی را روی دستمال چهارخانه آبی و سفید پهن نکردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 17:10  توسط ماهور  | 




به امروز به فردا به دیروز...

مهم نیست شادی ها در لحظه ای تو را غافلگیر می کنند که به نقطه ای خیره مانده ای.
مهم در کنار لحظه ای ماندن است که تو درآن بوده ای یا هستی یا خیالش را درسر داری!

کنار شعر های پدرخواب نیستم،اما بیداری هم محال است!
تمام فضا را عطر گیج کننده ی اطلسی ها پر کرده است عصر یکی از روزهایی ست که ما درکنار هم هستیم. ازگوشه ی پنجره،درختان بهار نارنج پیداست.

پشت پرده ای نازک در باد
                            ـ صدای پدر می آید ـ

عبور سنگین و خنک ِ هوا از لابه لای حصیر های آویخته ...
بالا می روم از پله های سنگی تا پشت ِ پنجره های چوبی اتاق پدر
پشت بامی وسیع و تختخوابی تابستانی
موهایم در باد گره می خورد.شعر های پدر توی دستهایم، 
                               ـ طعم خوش سیب می دهند ـ

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 9:41  توسط ماهور  | 

 


راه می روم با هجومی از فکر های پراکنده،
پر از حرف های ساده و معمولی که تا به حال ناگفته مانده اند.
چیزی را در ذهنم تکرار می کنم، که آه می شود!
عقربه های ساعت مچی دور لحظه های صبحگاهی می چرخند
با من راه می آیند بی آنکه چیزی بگویند.
                           ــ من پر از اندوه لحظه ای می شوم که دیگر نیست! ــ
نسیمی از کنار صورتم می گذرد احساسی درآغوشم می گیرد که نمی دانم کجا و چه وقت بوده!
هوایی می بَردم به کودکی، به انعکاس نور بر روی آب ِحوض 
بازی ماهی های قرمز به خوشه های انگور، بوته های یاس ...


بهار است.
مادر درانتظار  ِ کودکی ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 8:32  توسط ماهور  | 

 

 

در سکوت بی نظیر صبح، راه می روم زیر بارانی که نم نم می بارد. 
صدای زاغکی از دور می آید هوا نم ناک است و ابری
انگار چشمانم پر از حسرت می شود از این همه جوانه های تازه؛
این سبزی ِ ناگهانی شاخه ها!
من کجا هستم!
که این همه در مسیر بهار، صدای قدمهایم می آید.
پرنده به رسم پرواز دل خوش است
من به نسیمی که می بَردم تا دورها...

ــ عجیب است باز امروز، به امید فکر می کردم! ــ

 

 پ.ن : تا پایان زمستان، یک روز درمیان می نویسم.

  شکوفه های گیلاس

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 9:19  توسط ماهور  | 



نبودنم مدت کوتاهی بود! عجیبه که اگر حرف از رفتن نمی زدم شاید مدت بیشتری طول می کشید و دوباره هم بر می گشتم. اما با وجودیکه می خواستم نشدو نتوانستم از اینجا دور باشم.
شاید بهتره بگم این مدت در واقع تا حدودی فرصت شد تا به خودم نگاهی بیندازم و در این فرصت کوتاه هم به نتیجه ای برسم که فکرش را می کردم و اعتراف کنم با تمام مسائل و مشکلات زندگی و درگیری های ذهنی که گاهی آدم را می برد تا خستگی و بی حوصلگی و تکرار و تکرار و جوری می خواهد تو را حل کند که دیگر اثری هم باقی نگذارد! باز هم نمی توانم از خودم که اینجا جا مانده و گوشه ای کز کرده جدا بشوم که کجابروم !
نمی شود نادیده گرفت محبت و دوستی هایی را که برایم همیشه با ارزش بوده و هست. برای من که خلاصه ی تنهایی ام!
یعنی اگر بخواهیم تمام حسی را که در این حرف معنا می دهد خلاصه کنیم می شود من!
بی اعتنا گذشتن از کنار این پنجره از این خانه ی لیمویی که برای خودم حداقل شکلی از بودنم می شود سخت است. اینطوری است دیگر ...
گاهی شکل تنهاییت را که می بینی دلشوره می افتد به جانت که نکند گلوی تو را هم بگیردو ...
آنوقت است که دوست داری بمانی تا بروی.
و من اینجا این دوست داشتن را ترجیح می دهم به آن "باید ناگزیر" که بمانم، باشم برایم بهتر است و حداقل به خودم این را ثابت کنم که در زندگی تکرای و روزمره ام چیزی بوده و مرا وصل کرده به بخشی از وجودم که گم بوده در این سالها.
مهم نیست من چند روز در این همه سال زندگی کرده باشم.
مهم آن چیزی ست که در این لحظه بیشتر آن را حس می کنم و انکار نشدنی ست وقتی می فهمی کسانی هستند که دوستت دارند و تو آنها را دوست داری

" تشکر بسیار از همه دوستانی که هم اینجا و هم به صورت خصوصی در این مدت برایم کامنت گذاشتند. "     
                 
 





 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 11:2  توسط ماهور 

 

خیال ِ رفتن، داشتم،
اما نه در پاییز! و اینطور ناغافل!
نه وقتی که این همه حرف داشتم و نشد که آنها رابگویم!

تصمیم به رفتن و ترک کردن این خانه لیمویی واقعا برايم مشکل بود.کار آسانی نبود دل کندن و بریده شدن از جایی که خیلی دوستش داری.خصوصا این را هم بدانی که رفته رفته فراموش می شوی.
اما گاهی ناگزیری که بروی و این "باید" خیلی وقته مقابل من ایستاده و دست از سرم بر نمی دارد!

نمی دانم شاید برای مدتی طولانی بروم شاید هم... 
از همه ی دوستان خوبم و همینطور آنهایی که همیشه درکنارم بودندو خیلی دوستشون دارم عذرخواهی می كنم كه نتوانستم بيايم و ...  راستش خداحافظی همیشه برایم خیلی سخت بوده.
شايد گاهی بدون هيچ ردی و بی سروصدا بيام و به وبلاگ هاتان سر بزنم.
به يادتان هستم و دلم برای همه ی شما تنگ میشه.
 

                                          
                                                 
 


+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 16:46  توسط ماهور 

 

 

مسیر نگاهم مسدود شده!
از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند.
وقتی نگاه می کنم چشمهام محکم می خورد به بدنه ی فلزی آن و بدجوری درد می گیرد!
و هر وقت صبح ها چشمهام درد می گیرد دل تنگی یک دفعه ، با قیافه ی ترسناک می پرد این وسط ! 
من دلم می ریزد پخش ِ زمین! انگار دلم را واژگون کرده اند.
بعد همانطور می روم و می نشینم لبه ی پنجره ی فلزی،
رشته های نازک فکر توی سرم هی گِره می خورند و باز نمی شوند ...

و من دیگر در هیچ روزی نمی توانم با تو شرط ببندم که کدام رنگ، اول خط می کشد روی آسمان؛
وقتی غروب ِخورشید برود پشت آن ساختمان دَه طبقه ...
یا اینکه درخت ها کِی برگ می دهندو کلاغ ها چطور باید مسیرخانه شان را پیدا کنند.

باد سرد هی سیلی می زند به صورتم و جوری تکانم می دهدکه خیال دارد مرا باخود ببَرد.  
اصلا حواسم نیست! چقدر سرد است و هوا خاکستری شده و کلاغ ها بی غذا ماندند.

از موقعی که آن ساختمان دَه طبقه را ساختند؛

توُ فکر یک بولدوزر ـ م !
تا این مسیر را صاف و هموارکنم و
هیچ مانعی به جا نگذارم.
 
.
.
.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 10:24  توسط ماهور  | 

 

 

این لحظه ، همین اکنون که گذشت ...
شاید یک 
دَم از فراموشی ما بود.
 
توی کاغذ نوشته هایم به دنبال یادداشتی می گشتم که نبود!
کم کم داشت باورم می شد که شاید فکر می کردم آن یادداشت وجود دارد!
دنبال احساس آن لحظه بودم، می خواستم بدانم چطور آن را نوشته ام !
چیزی گنگ در ذهن ام می چرخید اما خودم را در آن موقعیت به خاطر نمی آوردم.
از شنبه  ... تا جمعه ، روزها مُدام تکرار می شوند و فرقی هم باهم ندارند.  
جز اینکه دیگر عادت ما شده اند و ما دچار شده ایم به فراموشی ...
حتا به کسالت این روزها هم دیگر عادت کرده ایم. 

نه!  انگار دیگر هیچ چیز جای خودش نیست!
ما هستیم اما در واقع هیچ کجا نیستیم.
 کرختی پاهایم این گنگی افکارم ...
چگونه دست های خواب رفته ام را به جای پاهای نداشته ام! به جلو هُل بدهم!
لبخند ها، رویاها ، آرزو ها و خاطرات ما کجا می روند ...
به دست هايم بگويم مرا به كجا ببَرد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 10:43  توسط ماهور  | 

 

 
 

به یادمی آورم ..
لحظه ای را
که به خاک سپردیم.

 

 کتایون عزیز ، 
همدلی مرا بپذیر در اندوه دستهای مهربان پدر ، که هیچ گاه فراموش نمی شوند.
  


  


   

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:11  توسط ماهور 

 

پنج شنبه بود ..

یا هر روزی که شبیه به پنج شنبه نوشته می شود!
شاید هم هیچ کدام از روزهای هفته نبود!
اما می دانم که من تو را از اتاقی که بوی سیگار و غذای مانده می داد با خود بردم،
تا فقط دریا را نگاه کنی!
ما کنار ساحل ایستاده بودیم ـ دانه های درشت برف روی موهای مان نشسته بود
با موها و دندان های سپید چقدر شبیه به هم بودیم.
به نقطه ای دور چشم دوخته بودی: ما هیچ گاه با هم کنار ساحل نبودیم.!

تمام روز را با هم قدم زدیم، برف می بارید. درساحل رد پایی نمانده بود.
ما نیازی به بازگشت نداشتیم؛ 
مقصد ما دریا بود.

نه . ما یکدیگر را ندیدم، شاید ما فقط آن لحظه را احساس کردیم!

 
پ. ن : به یاد دوست ـ عزیز و ندیده ام  " الهه "  که با هم از روی پل انزلی گذشتیم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:22  توسط ماهور  | 

 

دوست عزیز مصلوب از من خواست که آرزوهام رو بگم!

ای کاش می شد ..
فراموشی را بوی تند نعنا زد!
برای وقتی که مسیر خانه را
گم می کنیم.

در کودکی آرزو ها محال و دست نیافتنی نبودند؛ 
و باورشان به سادگی با رد عبور شهابی درآسمان ـ پرستاره برآورده می شد.
رفته رفته هرچه بزرگتر شدیم قد ـ آرزوهامان هم کوتاه تر شد!
آنقدر که مانند آوازی قدیمی فراموش شدند و مثل نقشی طی نشده از خاطرمان رفتند.
حالا دیگر آرزوها در باغچه سبز نمی شوند برج های بلند راه را بر آسمان بسته اند ـ
خیلی از معانی گم شدند و باید برای جستجوی آنها تنها به سراغ کتاب های لغت رفت !
به راستی که در دنیای امروز بیش از یک آرزو داشتن محال است.
تنها آرزوی من!
زندگی در دنیایی سپید است ، بدون جنگ و فقر و بدون هیچ مرزی
تا همواره در صلح و امنیت و آرامش یقین داشته باشیم که درکنار هم هستیم
و باور کنیم که زنده ایم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:34  توسط ماهور  | 


 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:0  توسط ماهور  | 

 

 

 

وقتی که آسمان هنوز امتداد داشت آنقدر که به آبی بیکران دریا وصل می شد ، 
تو ایستاده بودی کنار ساحل ، پرواز مرغهای سفید دریایی را نگاه می کردی ؛
که تا نزدیکی های آب پایین آمده بودند.
وقتی که دستت را سایبان چشمهایت کردی تا انتهای آسمان را ببینی،
همان جا بود که پرنده روی آبی دریا چرخی زد و در آسمان گم شد.
و تو به رد به جا مانده از بالهای پرنده درآسمان خیره بودی.

                                                                             زمستان ۸۳


" شوکا ، مرا با خودت به آنجا ببر!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 10:26  توسط ماهور  | 

 

 
پنجره رو به وسعت دشت باز بود ..
و آسمان جور دیگری سپیده می زد 
گاهی در مسیر عبور نگاهم پرنده ای بال زنان می گذشت و لابه لای سپیدی ابرها گم می شد.

وقتی در سایه ی برگی شب شد 
ما رویا را به شاخه های درختان اوجا آویختیم
و به راه افتادیم ..
میان سبزی دشت، کوه در مه بود  
و درسکوتی مه آلود طنین صدای دارکوبی، خلوت جنگل بلوط را برهم می زد.   


انتهای جاده پنجشنبه بود ! عقربه های ساعت دیواری مدام زمان را یاد آوری میکردند
از میان پنجره های کوچک نیمه باز، تنها صدای پی در پی چکه های آب،
از دستهای قرمز آویخته بود ـ چیزی انگار دردستها فرو می ریخت.

ما درآینه نشستیم، آینه بودنمان را وسیع می کرد ـ اینجا نه مه بود نه باران و برف

پشت بخار پی درپی فنجانهای چای
ما رفته رفته از ذهن آینه پاک می شدیم  
و پنجره رو به ویرانی باز بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 10:35  توسط ماهور  |