اینقدر نپرس حالت چطوره؟
چون جوابی ندارم
این همه نگو
اجالتا بیا اینجا بشین حرف دارم باهات
میدونی که از مجادله بیزارم
با چشمهای قرمز لبخند زورکی نزن!
ببین ، این پازل های هزار تکه جور نمیشن
می ترسم نیمه کاره بمانند.
باز که گریه می کنی!
.
.
.
توی شبهای روشن یه دیالوگی هست که میگه: " آدما از دور دوستداشتنی ترند"
می دونی یه جورایی درست میگه وقتی آدم این همه چشم تو چشم هم میشه و اینقدر خودش رو
نمی بینه که خسته میشه دیگه!....
بیا یه کمی از هم دور بشیم تو اون طرف من این طرف، بشینیم روبرو رو نگاه کنیم.
- اه ، خاموش کن اون تلویزیون لعنتی رو -
منظورم اینه که بیا فکرهامون رو خوب جمع کنیم مبادا اشتباه کنیم و دیگه نتونیم دوباره برگردیم.
شاید این بدون شرح هایی که شب هاش بیخوابی میاره طول و تفصیل پیدا کرد و یه چیز دیگه شد!
شاید ما دوباره این قدر با هم مهربون شدیم که خنده های زورکی رو از یاد بردیم.
بی بهانه بودن هم فکر خوبیه ها ...
تو از در بیرون رفتی،
من از پنجره افتادم!
.
.
.
حوالی ظهر بود حدودای ساعت ...
تو عجله داشتی!
من گیج بودم.

