تبليغاتX
ویان

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند




اینقدر نپرس حالت چطوره؟
چون جوابی ندارم
این همه نگو
اجالتا بیا اینجا بشین حرف دارم باهات
میدونی که از مجادله  بیزارم
با چشمهای قرمز لبخند زورکی نزن!
ببین ، این پازل های هزار تکه جور نمیشن
می ترسم نیمه کاره بمانند.

باز که گریه می کنی!
.
.
.
توی شبهای روشن یه دیالوگی هست که میگه: " آدما از دور دوستداشتنی ترند"

می دونی یه جورایی درست میگه وقتی آدم این همه چشم تو چشم هم میشه و اینقدر خودش رو
نمی بینه که خسته میشه دیگه!....
بیا یه کمی از هم دور بشیم تو اون طرف من این طرف، بشینیم روبرو رو نگاه کنیم.
- اه ، خاموش کن اون تلویزیون لعنتی رو -
منظورم اینه که بیا فکرهامون رو خوب جمع کنیم مبادا اشتباه کنیم و دیگه نتونیم دوباره برگردیم.
شاید این بدون شرح هایی که شب هاش بیخوابی میاره طول و تفصیل پیدا کرد و یه چیز دیگه شد!
شاید ما دوباره این قدر با هم مهربون شدیم که خنده های زورکی رو از یاد بردیم.
بی بهانه بودن هم فکر خوبیه ها ...

تو از در بیرون رفتی،
من از پنجره افتادم!
.
.
.
حوالی ظهر بود حدودای ساعت ...
تو عجله داشتی!
من گیج بودم.

این آخرین گفتگوی ناموفق بین من و تو بود!





+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:25  توسط ماهور  | 

 

"داستانک"

خودکار توی دستم بی دلیل چیزهایی را روی کاغذ می نویسد!

دارم روی رمان ام کار می کنم سر یک تصمیم گیری در مورد شخصیت داستان درست چهار ماه است که معطل مانده ام! توی این مدت دنبال جایی بودم تا درآرامش،بیشتر به آن فکرکنم. توی کتابم اتفاقی در شرف وقوع است که ظاهرا از دستم خارج شده! چند بار زیر لب تکرار می کنم از دستم خارج شده ...
درحالی که من برای او سرنوشت پررنگ و زیبایی توی ذهنم شکل داده بودم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که... چیزی توی ذهنم به دیواره سرم ضربه می زند.
شخصیت اصلی کتابم دیوانه شده! و من هرچه فکر می کنم چرا، به پاسخی نمی رسم!
حیرت زده با چشم های باز به من نگاه می کند. 
لابد«می خواهد بپرسد اینها چیست این عبارت های نامفهوم این احساس نیمه تمام» اما چیزی نمی گوید. دلم می خواهد هیچ وقت به تو نگاه نکنم و در موردت بیشتر ازاین ندانم! 
نوشته هام روی میز، مقابلم نامنظم پراکنده شده اند. رو می کنم طرف پنجره، حسرت گوله می شود توی چشم هام. در این فکرم که وقتی توی قطار هستی انگار سر جات ثابت ماندی و آن بیرون، زمان است که به سرعت می گذرد. حرکت تند و سریع درخت ها و آدم ها از مقابل چشم هام. انگار من آنها را پشت سر می گذارم و یا شاید هم آنها در زمان واقعی هستند و این ما هستیم که توی قطار زمان را گم کردیم!
در هر صورت تو هیچ وقت نمی فهمی آنها کی بودند،چی بودند،و چکار کردندچقدر غمگین شدند و چند بار از ته دل خندیدند.

سایه هایی باریک و کشیده همه جا به دنبالم می آیند.توی نوشته های روی کاغذ هم هستند همین جا توی آخرین عبارت، برمی گردد طرف من و می گوید:« دوستت دارم چه زمان واقعی باشه چه از ما عبور کرده باشه.»
و من همین جای داستان است که مانده ام! خودکار را روی میز می گذارم. به بیرون نگاه می کنم قطار از روی پل می گذرد به جاده ای کوهستانی و سرسبز می رسدرفته رفته حرکتش کُند می شود دیگر می توان یکی یکی درخت ها را شمرد.کنار راهی باریک روی تابلویی، بزرگ نوشته:
به طرف " آسایشگاه روانی نور تپه"
ضربان قلبم تند می شود قطار در ایستگاه خلوت و ساکت نور تپه می ایستد.
چند نفری پیاده می شوند. دو مرد که بارانی بلند سفید پوشیده اند و دختری با یک ساک چرمی قرمز.

و من حیرت زده فقط نگاه می کنم.سوت حرکت قطار به صدا درمی آید یک دفعه چیزی در درونم فرو می ریزد. هر چه به شیشه ی پنجره می زنم،کسی متوجه نمی شود تا اینکه دخترک سرش را آرام بر می گرداند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:55  توسط ماهور 



ــ دیگر هیچ چیز درست نمی شود. 
چشمانم را می بندم،خودم را گول می زنم!

 ( وارونه و سرو ته نگاه می کند! )
می گوید: خُب، معلومه وقتی اینطوری بخواهی به قضیه نگاه کنی، هیچ چیز درست نمی شود.
با حرکتی سریع از حالت سرو ته بر می می گردد و می نشیند روبرویم.

ــ اما من بازهم سر حرفم هستم. اینطوری هیچی درست نمی شود!

ــ حالا بگو قضیه چی بود؟!
جوری بهت زده نگاهش می کنم که می زند زیر خنده ...
ــ ای بابا خیلی سخت می گیری دنیاست دیگر کاری هم نمی شود کرد!

از این همه خونسردی و لحن صدایش عصبی می شوم.
 اما باز سعی می کنم جوری وانمود کنم که متوجه نشود درحال حاضر سنگ روی یخ شده ام!
با خودم می گویم : راستی قضیه چی بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 11:16  توسط ماهور  | 


 

چیزی تا روشن شدن هوا نمانده است.
باران نم نمک می بارد و اثری از طوفان شب قبل نیست.
لباسهای خیست روی پشتی صندلی وارفته افتاده اند!
گوشه ی اتاق، نزدیک پنجره، میز تحریری قرار دارد که تو گاه به گاه بی قراری هایت را آنجا یادداشت
می کنی! تا یادت نرود روزهایی را که رها کردی بروند به امان خدا!
خودکار توی دستت روی انگشتانت بازی می کند و تو دنبال پایانی برای داستانت می گردی!
خیره شده ای به درختان ِ آن دورها که پشت لایه ای از مه رفته اند. اما تو می دانی که هنوز آنجا هستندو کوهها که دورتر پنهان اند.
دلت می خواهد هنوز رد بلند گیسو بر سپیدی بالش ادامه داشته باشد؛
تا تو دوباره مرا صدا بزنی ، لیلا
شاید که ازحال ِمجنون قصه هایت بی خبری!
فکر می کنی پایان داستان چگونه باید نوشته شود دلت می خواهد همانی نشود که اتفاق آن را رقم زد!
به یاد می آوری، آن شبی را که برف کولاک می کرد و مانند سیلی محکمی صورتت را می سوزاند.
فروشگاه های زنجیره ای دور تا دور خیابان آزادی را گرفته بودند! تکه های چرخ دستی پیرمرد دوره گرد هنوز آنجا بود روی آسفالت خیابان قانع و تو انگار اسیر کابوسی بودی که در بیداری رخ می داد.
درآن لحظه دستت کوتاه بود و نای فریاد زدنی هم نداشتی و دریغ که نه زبانی برای گفتن و نه فریادی هیچ ...
 
 دلت می خواست در انتهای آن کوچه ی بن بست آنشب چراغی تا صبح روشن نمی ماندکه تو بمانی همینطور بلاتکلیف که چطور با قدم های لرزان تا کنار در برسی و در بزنی و با صدای خفه ای بگویی ...

ناگهان عبور سنگین ماشینی در خیابان، گره افکارت را پاره می کند!
و تو بر می گردی به همان اتاق نیمه تاریک و میز تحریر و بارانی که هنوز می بارد،
و صدای آرام  ِ نفس های خواب ...
که سر برمی گردانی و بلند می شوی آهسته تا کنار تخت خودت را می رسانی و ادامه ی رد بلندگیسو را می گیری و می رسی به من!
ــ لیلا جان ، بیداری؟
نگاه می کنی، به خیالت آسوده خوابیده ام!
بر می گردی ، اینبار طوفانی در دلت بر پاست ...
زیر لب با خودت تکرار می کنی: نقطه ی شروع چه بود و چه شد!
و با صدایی که به سختی از ته گلو بیرون می آید: بگو که من رو بخشیدی، لیلا

نسیم ملایمی تورپرده ها را تکان می دهد...
اینبار،صدای عبور سنگین ماشین ها، همهمه روز را آغاز میکند.
 
 لیلا،  سیاه پوش کنار پنجره ایستاده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:58  توسط ماهور 

 

 
ــ می خواستم حرف بزنم ...  
و تو  عجله داشتی و باید می رفتی.

ــ نه صبرکن !

ناگهان، برگشتی مثل کسی که صدایی شنیده باشد به اطرافت نگاه کردی.
زیر لب چیزی گفتی ...

ایستادی کنار پنجره، خط کجی از آفتاب روی صورتت افتاده بود و
به نقطه ای خیره مانده بودی.
گاهی تمام چهره ات توی دود ِآبی ِ سیگار گم می شد.

گوشه ی لبِ ت می خندیدانگار ،
یا من این طور فکر می کردم.

دستَت را توی موهات بردی کلافه بودی عجله داشتی...
شاید به مُردن من فکر می کردی!
و حواس ت نبود که ،
این درست همان لحظه ایِ که من باید می مُردم!

 کمی دورتر از تو ،
به چشم هات نگاه می کردم.

نه تو نمی خواستی از فکر من بیرون بیای!
 ــ باید در اتاق بیست و پنجم می مُردم ــ

ــ چرا؟

ــ چرا به من نگاه نمی کنی
...

ــ  من از ابتدای داستان عاشق ات بودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 10:54  توسط ماهور  |