این روزها
چقدر عشق می پردمیان حرفم!
روبرویت که می نشینم،
لکنت می گیرد
زبانم
ناتمام می ماند
حرفی
در دلم.
گویی،
بریده
بریده
می شود
ع
ش
ق
.
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
این روزها
چقدر عشق می پردلکنت می گیرد
زبانم
ناتمام می ماند
حرفی
در دلم.
گویی،
بریده
بریده
می شود
ع
ش
ق
.
می ترسم مـــــــــــــرگ مرا با خود ببرد
حواسم نباشد،
چراغ روشن بماند!
تو برگردی
سالها منتظر بمانی.
بعد، مــــــــــــــــرگ تو را با خود ببرد
بترسی!
کسی نباشد.
گلدان ها تشنه بمانند؛
گنجشک ها بی دانه.
زندگی
سالها
دنبال ما بگردد!
فراموشی بشود،
عاقبت ِ
عشق.
وقت هایی که با خودم حرف می زنم،
شک نداری
من دیوانه ام!
وقت هایی که با تو حرف می زنم،
شک می کنم
آیا دیوانه ای!
وقت هایی که هر دو ساکتیم اما؛
بدون شک
ما،
کنار هم نیستیم.
گورستان،
بوی خاک تازه می داد
ما کسی را نمی شناختیم
همه عینک سیاه داشتند
در خاموشی گورستان ایستادیم
گلها را یکی یکی پر پر می کردیم
صدای اذان می آمد
درختان بلند را به خاطر سپردیم
یکی را نشان کردیم
تا بعد ها،
مسیر خانه را
گم نکنیم.
تپش های قلبم خط های شکسته ای ست که مرا کشان کشان به زندگی متصل کرده است.
و من همین طور بی صدا، متصل به روزها و شبهایی شده ام که مرا تلخ کرده است.
قافیه جور می کنم برای شعر هایم!
با لغات تازه معانی دیگری می آفرینم
تو از پنجره ی روبرویی نگاهم می کنی
من نگاهم را می دزدم!
می بَرم توی اتاق
روبروی آینه،
هنوزپیرم.
تا جوانی ام
تو باید هزار بار
ازپنجره ات،
مرا نگاه کنی.
امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت.
" حسین پناهی "
در چشم های مـــــــــــرگ،
بهانه های زندگی پیداست.
هر بار که چَشم بر هم می گذارم،
یکی را از یاد برده ام.
"زمستان ۸۵"
ـ غرق شدن در سکوت ـ
هم عالمی دارد!
تو نه فریاد می زنی، "کمک"
و نه تلاشی می کنی که نجاتت دهند!
همین طور فرو می روی در عمق سکوت
.
.
.
در حافظه ی زمان
من بودم و کودکی ام
روزی روزگاری
حال ِخوبی!
هوا که بارانی می شود یا که برف می بارد
روزها کنجکاواند تا مرا درآغوش بگیرند!
بی صدا جوری نگاهت می کنم
تا از سکوت ِمابین کلماتم
چیزی را حدس نزنی!
به دنبال حسی می گردم
تا رنگ چشمان ِ منتظرت
را حدس بزنم!
بی پرده بگویم!
بی شب ترین شب من
همان است که خواب را از چشمانم دزدیده.
و بی هوده ترین حرف،
همان است که بارها به ما خندیده!
به خاطر نمی آورم
خودم را
آینه می گوید:
باور کن،
این تویی!
پرنده ی سرما زده، بر من فرود آی!
دانه ی گندمی
که در راهم گم کردی
درقلبم
خوشه کرد.
"شمس لنگرودی"
فنجان چای را روی میز می گذاری.
تکه ای از موهایت را
دور انگشت
روی بخار ِفنجان
تاب می دهی!
حلقه می زند
رهایش می کنی
می نشیند،
بر پیشانیت.
تاب می دهی...
تاب نمی خورد!
چای سرد می شود
حلقه باز می شود
رویا نمی شود.
برای گفتن حرفی ساده ...
به گوسفندی نیاز دارم
که با بوی علفی
بع بع می کند
به سادگی چوپانی
که دربقچه اش
نان و پنیری دارد
به آسمان و هوایی
پاک ِ پاک
محتاجم
برای گفتن حرفی ساده
شاید، شنیدن ِ
زمزمه ی جویباری
هم بس باشد.
در خلاصه شدن های مکرر
این روزها،
خلاصه می شوم در حرفی تنها
یا شاید هم در عبارتی کوتاه
ته نشین شدن در ذره ی آخر ـیک تفکر به جا مانده،
که انسان بودن را
آرزو
می دانست.
شکوفه ها... به روز شد
اگر بیماری دست از سرم بردارد!
کمی به تو
نگاه می کنم
ـ با علامت تعجب ـ
اگر حالم خوب باشد
حال تو هم
که بدنیست!
فقط می ماند
دوری ِ ما...
راستی ،
از خوشبختی دستهایت چه خبر؟!
تنهایی ام را
روی کدام بند بیاویزم
که خیال روشنم را ؛
ذهن تاریکی
با خود نَبرد.
سایه ام را،
از کدام طرف
به آفتاب بسپارم ـ
که مرا
از یاد نبرد.
.
.
چقدر دلم برای خودم تنگ شده ...برای خود ـ
خودم!
تیک تاک ساعت ،
مانده درهمان وقتِ دیروز؛
که خانه از حضور تو خالی شد.اگر حالم خوب باشد،
قول می دهی سری بزنی
به گوشه ی دنج اتاق
آنجا که هنوز هم،
اثر سایه ای روی دیوار مانده است.
نه اشتباه نکنید!
حرف از قراری فراموش شده نیست
با خودم بودم!
که خاطرم ،
عجیب از یاد رفتنی ست.
سرفه های پی در پی خواب را از من ربوده بریده بریده نفس می کشم هوای تو مزاحم نفس های من می شودهمه مراعات تو را می کننداگر هم دوستت نداشته باشند!اما من
،با کسی رودرواسی ندارم!
حتی با تو
من دوستت ندارم ،
بهار !
تا بهار می آید چیزی بگوید ...
روزها بلند می شوند
و از پنجره دَر می روند!
تا من می آیم چیزی بگویم
حوصله ات سر می رود
کف می کند!
مثل شیر روی اجاق ِ داغ
و حالا هی بگو ...
از بهار چه خبر !
صدای پچ پچ رود را می شنوم
در گوش ماه چیزی می گوید ...
و صدای باد ،
که با شاخه های بی برگ
از بهار می گوید.
شوکا ، بیا تا فردا ، طعم گس ِ فردا را از یاد ببریم!
به دستهایم نگاه می کنم
روی ابرهاست!
مگر تا کی می توانم
دست روی سپیدی ابرها بگذارم
عاقبت ،
یا باران می شود
یا آفتاب .
کسی باور نکرد!
ـ ما در مه گم شدیم ـ
وقتی قایق ها کنار
ساحل بودند ...
ما پاروهای شکسته را
در دست گرفتیم ؛
تا رویای نیمه شبی را
که در مه گم شدیم
باور کنیم.
جمعه
پس از پنج ، شنبه
پیش از ، شنبه
بی امتداد ترین روز هفته
بدون هیچ شنبه ای!
چهار حرف کشدار در آغاز و پایان يك روز
در جمعه محو شدن
ناگهان
چه غم انگیز است.
خواب آلوده
بی برگ
آرام اند
درختان
در امتداد یک فصل
بی هراس محو شدن
ناگهان،
در امتداد یک فصل ...
هنوز هم ...
خاطرم ؛
به انجماد دست های تو
پریشان می شود.
برای آمدنت ...
به بلندترین شب سال ،
ستاره ای می آویزم
تا راه خانه
را ،
در برف
گم نکنی.
حرف که می زنی
من از هراس طوفان
زل میزنم به میز
به زیرسیگاری
به خودکار
تا باد مرا نَبرد به آسمان
لبخند که می زنی
من
ــ عین هالو ها ــ
زل می زنم به دست هات
به ساعت مچی طلایی ات
به آستین پیراهن ات
تا فرو نروم در زمین
دیشب مادرم می گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه ها.
مصطفی مستور
می دانم
صبح
پنجره
پاییز،
همیشه پیش تو
جای شان
امن است!
خیالم
آسوده است
می دانم پنجره را که باز کنم،
تو کنار باغچه ی کوچک ات
ایستاده ای
دانه دانه گل های یاس
را می چینی،
تا ما
عطر گلها
را از یاد نََبریم.
می دانم
تو همیشه،
کنار صبح بیداری.
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند.
من به دنبال سحری سرگردان می گردم.
شاملو
نمی دانم
گویی چیزی را
جایی همین نزدیکی ها،
گم کرده ام!
شاید همان روزهایی را که آسوده در کودکی هایم خواب می دیدم.
شاید من آن خواب را گم کرده ام!
نه ،
من تو را گم کرده ام!
تو ،
آسودگی ـ
یک خیال
ساده را.
آن کوچه های پاییزی
برگ های رنگارنگ.
من هنوز هم صدای پاییزی
کفش هایم را
به یاد دارم.
این روزها ،
که مدام هوای باران می شود.
شوکا ، به بالا نگاه کن!
به عریانی شاخه ها ، به سپیدی ابرها ، به گوشه ای از آسمان
که هنوز پیداست.
تنها،
در سایه ام
چه آرام
و بی صدا
می گذرم.
در سکوت دریاچه آن روز
تنها سایه ی انبوه درختان بر روی آب بود
و آسمان آبی
همراه تکه ابر سپید کوچکی
آرام می گذشت.
به یاد ندارم ..
درآن لحظه من کجا ایستاده بودم!
که امروز،
این همه را در چشمان آینه دیدم.
پ.ن :
بیا !
تا با هم شمعی روشن کنیم
برای تنهایی.
قلبم را
جداگانه
به خاک بسپارید،
شکستنی است.
عباس کیارستمی
تابستان
و این گرمای بی حوصله
برگ های خاموش
دو طرف خیابان
چنارهای چندین ساله
غبار گرفته و خسته.
تکه های ابر را از کاغذ جدا می کنم به شیشه ی پنجره ها می چسبانم!
تنها به خاطر چنارها.
و امروز سه شنبه بود ..
كه باران سر زده باريد ؛
خنك شد تن برگ
از تلنگر باران
گويي ابرهاي كاغذی پنجره ؛
باران شد!
.
حیاط خانه ما
آرزوهایش ساده بود ؛
شبیه رقص ماهی ها
در حوض آبی رنگ.
شاید هم شبیه به هیچ چیز نبود.
غروب ؛از لابه لای شاخه های سپیدار
به دیدار چشمانمان می آمد
مات و مبهوت ـ پرواز پرنده ها
ایستاد ه بودیم ..
حضور ابرها اتفاقی نبود!
در لحظه ای که ـ
غروب ، به رنگ شفق در آمد.
پی نوشت : این قشنگترین لحظه ی غروب درست وقتی اتفاق افتاد که ـ
از وسط بزرگترین میدان شهر ... عبور می کردم در افق باز انتهای خیابان
پشت انبوه سپیدارها ناگهان پرواز دسته جمعی تعداد زیادی پرنده
به سمت کوه ها توجه ام را جلب کرد.
ایستادم، در حیرت لحظه ی زیبایی که به رنگ سرخی شفق درمی آمد.
متاسفانه آن روز دوربین همراهم نبود!
دفترم را بر می دارم
می روم روبروی آفتاب می نشینم ـ
که پشت ابرها مانده است.
تا ذهن خورشید مرا بیاد آورد ـ
و سایه ام را
به من بازگرداند.
بگذار همین طور که آبی آسمان و ماه
از تنها پنجره ی این خانه پیداست ـ
من و سایه ام
تنهاترین ـ
رهگذر این کوچه باشیم.
دریا ، آرام آرام موج های ریز و نقره ای را به ساحل می کشاند ـ
و رد پاها را با خود می برد.
ساحل ـ ماسه ای پوشیده از صدف های ریز و سپیدی بود ـ
که در رنگ های غروب می درخشیدند.
سکوت چون نفس باد از میان شاخ و برگ چنارها می گذشت.
سبزی چنارها و آبی ـ دریا
همراه نسیمی از کنار چشمانم می گذشت.
درآن لحظه بود که باخود تکرار کردم:
نه ! من هرگز ..
چشمانم را به باد نمی دهم!
" شوکا ، من هرگز چشمانم را به باد نمی دهم. "
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیالگونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
□
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
□
حتا اگر
زنبق کبود کارد
بر سینه ام
گل دهد -
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.
شاملو
زمان ،
گاهی در دستهای ما
به خواب می رود.
قدم زنان می رفتیم
من و سایه ام
در سکوت ..
این بار لحظه ها ،
از چشمانم عبور خواهند کرد ..
نگاه کن!
ببین!
خیره شو!
امروز ،
پس فرداست؟!
.
.
.
روی دو خط موازی
من این طرف، تو آن طرف
هیچ گاه به هم نمی رسیم.
میان ما
راهی طولانی
طی نشده
به بن بست رسید.
دو دایره ی گیج مماس!
من و تو
خواهرم!
جغرافیای من سبز،
تو مسحور شده دیوارها!
دور شدیم از هم
وقتی آفتاب سر زد.
شوکا ، امروز چشمان ـ آبی دریا ، بارانی ست.
چهره ات را در ذهن تکرار می کنم
تا حافظه ام را از دست ندهم!
آنقدر حرف و حدیث گفتیم
تا یکدیگر را از یاد بردیم.
به دیدار هم
هیچ شتابی نکردیم
من و سوسن!
اینجا نشسته ام
در آشپزخانه
مرگ مادر را به یاد می آورم
همه حرف ها را در آشپزخانه گفتم!
با قوری چای
و فنجان خالی ..
چرا هیچ روزی دیگر
مثل آن روزها
که روزی دیگر بود نشد!
مه و شاخه های سبز درختان غان
طنین آوای زنگوله های رمه
پیچیده در دل کوه ؛
انعکاس صدای آواز
گذر نسیم بر سایه ی ابر
چشمان خورشید
و رقص گندمزار
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است.
" حسین پناهی "
نور کم رنگ خانه ها
از پشت پرده ی شب سوسو می زند
ایستاده ام ؛
تا سراسر شب مرا فرا گیرد
می خواهم ماه را
از شاخه های تیره رها کنم.
به رنگ سرخی مس!
گویی مهتاب، تب دارد
امشب.
امروز ..
رنگ های پنجره ی صبح ، سادگی و حیرت بود.
پای کاجی گل زردی رویید ؛
دیدم که برگ هایی ابلق بودند
سر پیچ امین الدوله ،
هنوز هم خانه ای هست با عطر یاس
می گویند: آنجا، کودک پس فردا زنده است!
شاخه ای را با شاخه ای پیوند می زند
در باغچه ی قدیمی
باشد وعده دیدارمان
سر قرار شمعدانی ها ؟
آخر امروز ..
همه شان باهم گل داده بودند.
عیبی ندارد ، اگر سهم من از گذر این همه روز و شب
تنها ،
خاموشی ست.
" شوکا ، به چشمهایم نگاه کن ! "