
رو می کند طرفم و با خنده ی موذیانه ای می گوید: دیدی حق با من بود!
سازت را کوک کن!
حواست باشد اینجا کسی پا درمیانی نمی کند.اینجا،ساکت هم که باشی مترونم ریتم صدای پایت را
می شمارد مبادا اشتباه کرده باشی.
در عصر فراوانی شعور قدم می
زنیم!
تو دستت را درجیب های فلسفه فرو برده ای. من دستهایم را توی هوا تکان
می دهم.
هرچه سعی می کنیم کلام باز نمی شود بغرنج تر می شود.
من مال کدام سبک بودم!
در پرتره ای که روی دیوار نصب شده
بیشتر به رئالیسم می خورم.تا هر سبک دیگری.
صورتم تخیل نمی پذیرد! خود
ِخودم هستم.
می گویند، کسی از آینده که خبر ندارد.
می گویم: مگر آینده چقدر با من فاصله دارد آینده همین فردایست که تهوع آور است!
زندگی ما شده مثل بازی کلاغ پر!
وقتی می خواهی به خانه برسی قصه تمامی ندارد.وقتی قصه تمام است به سر منزل نرسیده ای هنوز.
این چه دردی ست که درمانش نیست.
انگشت اشاره ات را روی میز می گذاری!
توی چشمهای خودت نگاه می کنی می گویی: « آرزوها پَر ، جوانی پَر ، عمرمان پَر »
