« خب بذاریم برای بعد، الان نمیشه حرف زد! »
این راکه گفتی کاغذو نوشته هایت را توی یکی ازآن پوشه های دگمه دار پاپکو گذاشتی و
به طرز غیر قابل باوری فنجان قهوه را داغ سر کشیدی!
کمی سوختی کمی داغ شدی کمی به روی خودت نیاوردی کمی نگاه نکردی!
اما به سرعت دور شدی تمام شدی و رفتی!
+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 10:9  توسط ماهور
|
