من دارم برای فردا توی پیاده رو قدم می زنم!
همین طور که می روم به دو روز بعد که قرار است اینجا نباشم فکر می کنم.
مثل وقتی می شوم که می گویند رشته افکارش پاره شد!
یک دفعه فکر هایم قاطی پاتی می شوند.
می رسم به یک خیابان باریک که دو طرفش درختای چنار پر برگی دارد.
وسط خیابان روی آسفالت فقط لکه های زرد رنگی از نور خورشید از لابه لای برگ ها پیداست
که با نسیم آروم تکان می خورند و جابجا میشوند.
من توی سراشیبی ملایم خیابان دارم راه می روم حدودای ظهر است.
به ندرت ماشینی عبور می کند. صدای پراکنده ی گنجشک ها از روی شاخه های بالایی...
سر برمی گردانم پشت سرم خالیه من تنهام کسی همراهم نیست!
چشمهام رو می بندم می خوام بخوابم ساعت ۲و ۲۶ دقیقه نیمه شبه...
رفته رفته لحظه هایی توی خاطرم گم می شوند.
دوباره شروع می کنم به شمردن...
و صفر تا بینهایت ادامه دارد.
