تبليغاتX
ویان - لیلای مجنون، توی یکی از کوپه های قطار!

ویان

در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند

 

"داستانک"

خودکار توی دستم بی دلیل چیزهایی را روی کاغذ می نویسد!

دارم روی رمان ام کار می کنم سر یک تصمیم گیری در مورد شخصیت داستان درست چهار ماه است که معطل مانده ام! توی این مدت دنبال جایی بودم تا درآرامش،بیشتر به آن فکرکنم. توی کتابم اتفاقی در شرف وقوع است که ظاهرا از دستم خارج شده! چند بار زیر لب تکرار می کنم از دستم خارج شده ...
درحالی که من برای او سرنوشت پررنگ و زیبایی توی ذهنم شکل داده بودم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که... چیزی توی ذهنم به دیواره سرم ضربه می زند.
شخصیت اصلی کتابم دیوانه شده! و من هرچه فکر می کنم چرا، به پاسخی نمی رسم!
حیرت زده با چشم های باز به من نگاه می کند. 
لابد«می خواهد بپرسد اینها چیست این عبارت های نامفهوم این احساس نیمه تمام» اما چیزی نمی گوید. دلم می خواهد هیچ وقت به تو نگاه نکنم و در موردت بیشتر ازاین ندانم! 
نوشته هام روی میز، مقابلم نامنظم پراکنده شده اند. رو می کنم طرف پنجره، حسرت گوله می شود توی چشم هام. در این فکرم که وقتی توی قطار هستی انگار سر جات ثابت ماندی و آن بیرون، زمان است که به سرعت می گذرد. حرکت تند و سریع درخت ها و آدم ها از مقابل چشم هام. انگار من آنها را پشت سر می گذارم و یا شاید هم آنها در زمان واقعی هستند و این ما هستیم که توی قطار زمان را گم کردیم!
در هر صورت تو هیچ وقت نمی فهمی آنها کی بودند،چی بودند،و چکار کردندچقدر غمگین شدند و چند بار از ته دل خندیدند.

سایه هایی باریک و کشیده همه جا به دنبالم می آیند.توی نوشته های روی کاغذ هم هستند همین جا توی آخرین عبارت، برمی گردد طرف من و می گوید:« دوستت دارم چه زمان واقعی باشه چه از ما عبور کرده باشه.»
و من همین جای داستان است که مانده ام! خودکار را روی میز می گذارم. به بیرون نگاه می کنم قطار از روی پل می گذرد به جاده ای کوهستانی و سرسبز می رسدرفته رفته حرکتش کُند می شود دیگر می توان یکی یکی درخت ها را شمرد.کنار راهی باریک روی تابلویی، بزرگ نوشته:
به طرف " آسایشگاه روانی نور تپه"
ضربان قلبم تند می شود قطار در ایستگاه خلوت و ساکت نور تپه می ایستد.
چند نفری پیاده می شوند. دو مرد که بارانی بلند سفید پوشیده اند و دختری با یک ساک چرمی قرمز.

و من حیرت زده فقط نگاه می کنم.سوت حرکت قطار به صدا درمی آید یک دفعه چیزی در درونم فرو می ریزد. هر چه به شیشه ی پنجره می زنم،کسی متوجه نمی شود تا اینکه دخترک سرش را آرام بر می گرداند. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:55  توسط ماهور