یادها را در ممکن های شبانه گم می کنم گاهی که حوصله باشد یادها را در گمانی که از من دور است به صاعقه و رنگین کمان می سپارم دردی بر دردی اضافه می شود آن وقت ترا به یاد می آورم از من توقع شک و تردید نداشته باش من این صبح را کامل می دانم اگر چه چای روز میز شیشه ای من سرد می شود از آشپزخانه بوی چای و قهوه مبهم نیست رسا است شمشی از طلا ندارم یک جعبه مقوایی دارم به شکل شمش طلا است می خواهم مدادهایم را درآن بریزم که از حسد آفتاب مصون بمانند عصرها به هنگام غروب امیدهای من در حریق می سوزد حریقی که می خواهد مرا تباه کند به هر کجا برویم از این سیاره دور نمی شویم رنج ما را صیقل داده است.
" احمد رضا احمدی "
