|
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
|
حوالی خانه ی ما ...لحظه ای که درحافظه ی میانسالی جا گرفت!
می دانم که صبح بود بی کم و کاست!
تنها با یک فرق مهم که این، صبحی دیگر بود.
لحظه ای تنها ماندم. در حیاط "ب " همه جا در سنگینی سکوت فرو رفته گویی تمام ناشدنی؛
لحظه ای سربسته و کرخت!
هوا به روشنی دراطرافم می چرخید ماه ِ رنگ باخته کنار ستاره ای کوچک
هنوز درآسمان، منتظر چیزی بود و نمی دانست که شب تمام است.
جایش نبود، اما نسیم با خود عطر برنجزاران را در حیاط "ب" به ملاقاتم آورده بود!
هجوم انباری از خاطرات رفته در حافظه ی میانسالی...
باد درشاخ های پر برگ صنوبران می پیچید و برگ ها با صدای نرمی تکان می خوردند
مثل این بود که باشادی برایم دست تکان می دادند!
زاغکی بی پروا،همراه نسیم چرخی زد و کنار فواره های روشن روی چمن های خیس نشست.
من بودم و من!
بیرون از خودم، تا بی نهایت روی احساس زندگی شناور بودم.
چیزی مرا به من نشان می دادو لبخند می زد.
در راهروی باریک و پیچ درپیچ لحظه ای گم شدم!
چشم در چشم مرگ روبه روی زندگی ...
کنده شدن ازآن لحظه انکار شدنی نبود باید می رفتم
رفتم
.
.
.
تا به کجا،
از زمان جدا شدم.
آن لحظه که از زمان جدا شدم ،
کجا رفتم،
کجا بودم؟!
حالا کجا
هستم!
.
.
.