|
در کنار خوشه ی انگور گوشواره های تو در جستجوی پاییز بودند
|
در محدوده کوچک مان
فرصت خواب اندک بود
چشم های ما به بیداری مجال نداد
تا خواب را تجربه رویایی دیگر کند
رویاها، در بیداری اتفاق می افتاد
برف می بارید ..
پشت پنجره ؛حباب های ریز به دیواره ی بلوری گلدان چسبیده بودند
نرگس ها نفس می کشیدند!
چراغ های زرد رنگ خیابان،
مه گرفته و محو در حاشیه برف صف کشیده
ما کنار نیمکت قدیمی
ایستاده بودیم.
چند زمستان ورق خوردیم،
چند بهار چشم گشودیم
چند پاییز را مرور کردیم
چند تابستان، خوشه های رسیده را چیدیم
درختان انگور میوه های خود را حراج کرده بودند ،
وقتی ما فصل ها را می شمردیم
حیاط کوچک مان در فقر تابستان دفن شد
و ما کنار نیمکت قدیمی
ساکت و کز کرده ،
در هیاهوی ساختمانهای بلند
به انجماد دست ها فکر می کردیم.