بازگشت به خانه
از توی کمد تشک و لحاف سفری را بر می دارم می روم روی بام. آسمان تا بی نهایت پرستاره است آنقدر که خیال می کنی توی مُشتت هستند. می درخشندچشمک می زنند. دست دراز می کنم شهابی به سرعت از برابر چشمانم فرو می افتد. با خودم می گویم، من چطور اینجا را فراموش کرده بودم! این حیاط پرگل و درخت، این اتاق های مشرف به باغ همسایه، این سکوت ِتابستانی ظهرهای گرم و داغ. و سایه سار دو درخت تاک آن طرف حیاط که پدر با دست های خودش آن ها را کاشته بود. چطور همه این ها را از یاد برده بودم اینهمه سال.
ثبت موقت: همه چیز به طور ناگهانی در ساعت یک و پنجاه و پنج دقیقه بامداد امروز رخ داد. وقتی روی بام خانه ی پدری نشسته بودم تنها، ساده و بیصدا.
+ نوشته شده در جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۳ ساعت 2:10
توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)
به دور فکر می کنم