.

ما چقدر تنهاییم.

حرف های بریده بریده 3  

صبحگاه یک پنج شنبه ی اردیبهشتی است. من و تنها نشسته ایم روی ایوان، روبرو درختان سپیدار
عطرچای تازه دم پیچیده روی مه، سٌر می خورد روی صورتم. نان و پنیر روی میز، نسیم ملایمی می وزد.
صدای دارکوبی در فضای خالی و ساکت صبح مرا می برد به سوباتان و زنگوله های رمه که از سراشیبی روستا با سرعت پایین می آیند.
من و تنها آنجاییم! و به اندازه همه این سال ها که نبوده ایم از هم دوریم ، خیلی دور...

حرف های بریده بریده 2

خیلی دور، خیلی نزدیک.

فردا بر می گردم جمله بعدی را می نویسم!

حرف های بریده بریده

من و تنها، در امتداد یک صبح بهاری، بالای لیلا کوه روبروی هم ایستاده ایم . عطر بوته های سبز چای همه جا پراکنده اس. تو مرا صدا می زنی لیلا، من بی تو می روم تا آن طرف سراشیبی. بر می گردم نگاه می کنم تو دیگر تنها نیستی فریاد می زنی، بی من برو.