حرف های بریده بریده 3
صبحگاه یک پنج شنبه ی اردیبهشتی است. من و تنها نشسته ایم روی ایوان، روبرو درختان سپیدار
عطرچای تازه دم پیچیده روی مه، سٌر می خورد روی صورتم. نان و پنیر روی میز، نسیم ملایمی می وزد.
صدای دارکوبی در فضای خالی و ساکت صبح مرا می برد به سوباتان و زنگوله های رمه که از سراشیبی روستا با سرعت پایین می آیند.
من و تنها آنجاییم! و به اندازه همه این سال ها که نبوده ایم از هم دوریم ، خیلی دور...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:23
توسط سهیلا.دولتشاهی(ماهور)
|
به دور فکر می کنم